اتاقی به اندازه یک تنهایی

خدایا ببخش

خدایا ببخشید به خاطر حفای دیروزم ..بندتو که دیدی یکم نافرم بود...
ببخش بندتو


بعدا نوشت :
پری شاید تنها کسی که تو زندگیش تونست منو قانع کنه  تو بودی...
حرفات به دلم نشست و قانعم کرد...
راست میگی نمیدونه چیکار کنه وبارها گفته نمیخواد هیچکدوممون ناراحت شیم ...
من یه ذره لجبازم...اگه رو دنده لج بیافتم..
اما حرفات بی نظیر بودگفتم که قانعم کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 15:30 توسط افسون | نظرات()



ناراحتی دست از سرم نمیداره

دیشب به قدری ناراحت بودم از خواهرش که نتونستم نشون ندم
  که امروز به خاطرش با فرزادم بحثم نشه..منم  از دهنم پرید تو عصبانیت تو پیام بهش گفتم لعنتی . آقا باهام قهر کرد
منم باهاش قهرم ...دیگه جواب پیامامو نداد..خیلی طرف خونوادشه...
بهش گفتم خیلی عصبانی ام گفتم متلاشی ام گفتم از زندگی سیرم خودش ادامه داد که به اینجا کشید..
داداشم 5یا6ساله نامزده ..عقد کردن ..هر بار رفتیم جشن عقد بگیریم یکی مرد...
قید جشن عقدو زدیم گفتیم دیگه یکدفعه بعد این همه سال عروسی بگیریم
 انداختیم 9ام دوهفته دیگه..همه چیزو آماده کردیم...
مامان بزرگم فوت کرد...
من نمیدونم حکمت خدا چیه اما من ازش سر در نمیارم..خسته شدم کلافم..میخوام گوشیم کلا آف باشه ...
خداش بیامرزدش ...غم از دست دادنش یه طرف غم عروسی داداشم یه طرف ...قهر کردن فرزادم یه طرف...
یه آدم چقدر ظرفیت داره مگه...دلم مرگ میخواد  اگه خدا نکشتم دلم هوا کمی در سرنگ میخواد...


+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر 1394 ساعت 19:11 توسط افسون | نظرات()



قلبمو به نام او سند زدم

مخاطب قلبم ﺁﻏــﻮش ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ تــو ﺟـــــﺎ ﺩﺍﺭﺩ …

ﺍﮔﺮ ﺧـــــﻮﺏ ﮔـــــــﻮﺵ ﮐﻨﯽ

ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﻭ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻗﻠﺒــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨـــــــﻮﯼ

تــو ﺭﺍ ﻓﺮﯾــﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ …

ﻣﺨـــــــﺎﻃﺐ ﮐﻼﻣـﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ …

ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺿﺮﺑــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﻫﻢ تــوﯾﯽفرزاد


به امید این روووز

من +بچمون+فرزادم


بگذار همه ی زندگی ام گره ی کور بخورد

دستهای “تــــــــــو” که باشد ملالی نیست…

با نگاه “تـــــــــــو”

گره از همه چیز باز میشود

حتی از دل گره خورده من!






+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر 1394 ساعت 10:04 توسط افسون | نظرات()



ناراحتم

آبجیم میگه اگه چیزی به آدم درس بده خیلی خوبه حالا حتی اگه ضرر باشه ..
راست میگه منم از یه چیزایی درس گرفتم ...
مثلا چی؟؟
مثلا دیگه به کسی از ایده هام نگم..
امروز تولد پردیس ورویاست...تو یه روز به دنیا اومدن خواهرزاده وبرادرزاده ی عشقم..
با اختلاف یکی دوسال
شب میریم پیتزا میخوریم تولدشم بد از شام تو ویلا میگیریم...
این ایده ی من برای تولد فرزادم بود که به خواهرش گفتم ...
چون قرار بود با علی (صمیمی ترین دوست عشقم)در ارتباط باشم
ترجیح دادم خواهرش فهیمه بدونه که خدایی نکرده یه وقت سوتفاهم برای کسی نشه...
کار از محکم کاری عیب نمیکنه...
اما الان همون ایده ی منو که برای فرزادم بهش گفتم  برا بچش پیاده کرد...
هععععیییییییییییی


+ نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 09:07 توسط افسون | نظرات()



خدایا سپاس

دیروز طبق چیزی که گفتم رفتیم جنگل..
برف بازی..
منو عشقم
مصطفی وافسانه...
جای همتون سبز ...کلی برف بازی کردیم ...
وکلی سر خوردیم ..
با کفی ماشینمون...
کاش تیوپ میبردیم اما یادمون رفت...
ایشالله دفعه ی بعد...
شامم که رستوران بودیم...
بازم 4تایی ..
ساعت6ینا بودیم رسیدیم هر کی رفت خونش ..مصطفی پیش افسانه من پیش فرزادم یکم استراحت کردیم
8اینا از خونه زدیم بیرون که بریم شام بخوریم ..
هی کجا بریم کجا نریم رفتیم رستوران ساعت10و20دقیقه رند تو خیابون خونمون بودیم...
روز فوق العاده ای بود ..خیلی خوش گذشت ..
خدایا سپاس بابتش
امروزم فرزادم پیشمه..نه که تعطیلن؟خوش خوشانشونه..
یه نیم ساعت دیگه اینا میاد پیشم..
یا علی مدد


+ نوشته شده در شنبه 21 آذر 1394 ساعت 10:38 توسط افسون | نظرات()



دلست دیگر...


پـنـجـره رو بـاز كـن

و از ایـن هـوای مـطـبـوع بـارانـی لـذت بـبـر

خـوشبـخـتــانــه

بـاران ارث پـدری هـیـچـكس نـیـسـت...








بر سرم

چتر گرفت؛

به تماشا

ایستادند

باران و رهگذران:)



عكس عاشقانه زیر باران


+
از الان بگم فردا جمعه منو عشقم ..مصطفی(دوست عشقم) وخانومش
قرار جنگل
برف بازی







+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر 1394 ساعت 17:58 توسط افسون | نظرات()



:)

سلاااااااااااااااام
آقاییم دلخوریش رفع شد ...
دیروز بهش اس دادم میای منو تا جایی برسونی ؟؟بیرون کار دارم..
اومد دنبالم تو شهر چرخیدیم...
راستش فهمیده بود کاری ندارم میخوام باهاش حرف بزنم..
با هم کلی حرف زدیم دلخوری هامونو رفع کردیم...
امروز رفتم پیشش..
اما از اونجا که از هم دلخور بودیم با دوستاش قرار گذاشت برن ویلا دور هم باشن
منم نخواستم آقام زیر حرفش بزنه پیش دوستاش  الان اومدم خونه تا بره پیش رفقاش
اما خب ما هم رفتیم جنگل دور دور...
خدایا شکرت جنگل 4رنگ شده
نارنجی زرد سبز وسفید!
یه درختایی سبز موندن یه درختایی برگاشون زرده ویه درختایی نارنجی
اما سفید چرا؟؟
چون یه قسمت از جنگل برف اومده...ودرختا سفید شدن
کلی عکس گرفتیم ...برف بازی کردیم...
جاتون خالی...
خوش گذشت امروزم...













+ نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394 ساعت 16:46 توسط افسون | نظرات()



..

گاهی ما آدما باعث میشیم یه سری اخلاقای بد تو فرد مورد علاقمون ایجاد شه..
گاهی مسببش عشق زیاده...
مثلا من باعث شدم یه اخلاق بد تو آقام شکل بگیره
اونم اینکه:
میدونه اگه ناراحت بشه کار مد نظرشو انجام میدم
و من از امروز بنارو بر این گذاشتم که از این عادت بندازمش
مثلا دیروز رفتم خونه داییم ساعت6اینا بود گفتم بیاد دنبالم بریم خونه خاله وهمکاراشو ودوستش اینا
بعد ساعت9وخورده ای دوباره اومدم خونه داییم
در صورتی که قرار بود ساعت  9ونیم 10 بگم بیاد دنبالم
اما به خاطر نرااحت نشدنش کوتاه اومدم
یا امثال این خیلی زیاده مثلا گفته بیا پیشم گفتم نه ناراحت شده
بعد من پاشدم رفتم پیشش
امروزم گفت بیا گفتم نه امروز امکانش نیست آقا ناراحته
ترجیح دادم امروز ازم ناراحت باشه
مثل یه بچه ای شده که با گریه کردن به خواسته دلش میرسه
ومن این اخلاقو از امروز در اون میکشم..
چون خودم باعث به وجود اومدنش شدم



+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 11:55 توسط افسون | نظرات()



آسمانم وقف او

 سلااااام
اگه بخوام از  آزمون وکالتم بگم که باید بگم آزمون وکالت دادم ...
سخت بود اما نه به سختی ای که تو ذهنم بود...
قبول نمیشم اما خب فکر نمیکنم رتبه بدی بیارم...
بازم تا خدا چی بخواد
شایدم آوردم خخخخخخ
آقاییم منو رسوند حوزه ی امتحانی و تا امتحانم تموم شه پشت در تو ماشین نشست ومنتظر موند
گاهی خدارو شکر میکنم به خاطر داشتن این آدم های خوب
مثل مادرم مثل خانواده ام مثل فرزادم
وقتی پشت در منتظر بود یاد مامانم افتاد که تنها پشت در 4ساعت منتظرم بود...
وقتی اومدم خم به ابرو نیاورد...گفت وظیفس اما من میگم لطفه ..مهربونیه..
خدایا سپاس به خاطر داشتن هر چیزی که می بینم وهر چیزی که نمی بینم
امروز 9/10 آقاییم ناراحته ازم ..آخه خالش اینا حلیم می پزن داییم اینا هم می پزن :|
انتظار داشت همه ی روزو پیش اون باشم اما من گفتم تا 9.نیم اینا خونه داییم هستم
 بعدش یکی دوساعت پیش تو ..بعدش دوباره منو بیار خونه  داییم لطفا که با مادرم بیام خونه..
آقا ناراحت شده ...البته یه جورایی برنامه ریزیش بهم خورده آخه قرار شد من اربعین پیش اون باشم همش
و منم چون نمیدونستم داییم حلیم میزنه گفتم باشه...
یه جورایی برنامه ریخته بود و من خرابش کردم..
اما سهوا نه عمدا
حالا ایشالله دعا کنین اخم آقام باز بشه...















+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1394 ساعت 09:37 توسط افسون | نظرات()