اتاقی به اندازه یک تنهایی

کلی حرف دارم اما...

27/5/1394دومین ماهگرد ازدواجمون بود...
برای همسریم یه کیف پول خریدم مارک گراد..کلی براش هزینه کردم...اما قابل آقاییم رونداشت و لیاقت هزینه ی بیشتر از این رو  داشت..
آقاییمم بهم 100تومن پول داد...
روز خوبی بود برامون....
مامان و ابجی فهیمه و پردیس دخترش مشهدن...البته با خاله های فرزادو...
و البته از طرف جلسه ی خونگی که داشتن رفتند وگرنه منم باهاشون میرفتم
در هر صورت خوش به حالشون من که خیلی وقته مشهد نرفتم...
دیروز ناهار وشام آقاییم پیشم بود امروز صبح از خونمون رفت سرکار...
من فرزادمو دوسش دارم...
راستشو بخواین ما هیچ تضاد فکری با هم نداریم هیچ بحثی هم نداریم اما
تنها بحثمون اومدن ورفتمونه...البته خداییش فقط فرزادم گیر میده بیا و یا بیام
نمیدونم شاید درک من از شرایط نامزدی بالاتره تا اون...
ومیگم تنها بحثمون تو این 2ماه و 2 روز همینه...
به هر حال من دوست دارمش به اندازه ی جونم...
البته یه بارم 3روزی باهاش سرسنگین بودم عجیب...
چونکه باباش گفته فعلا براش خونه نمی خره ...
منم واگذار کردم به بابام که به وقتش با بابای فرزاد صحبت کنه....
فقط میدونم تا خونه نگیرم عروسی نمیکنم...
فرداشب عروسی دعوتم...
فردا صبح تا ظهر با آقاییم هستم میریم دور دور بعدش میام خونه برا عروسی آماده شم...
دلم برا عروسی تنگ بود:)


++++
من رفتم وب ماهی یه هآی ویه بای دادم
وقت نمیشه بیام اونجا...کسی احیانا دلش تنگ شد بیاد پیشم یه وبلاگ خرابه دارم




+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394 ساعت 11:51 توسط افسون | نظرات()



....

سلااااااااااااااام
بذارید بگم که من اصلا و ابدا بیم عرفت نبوده ونیستم...
به پریسا زنگ زدم که بگم نتم قطعه اما اف بود طب معمول...
من باز میام فردا


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد 1394 ساعت 22:26 توسط افسون | نظرات()



خوشا به سعادتان

شهید گمنام
 یعنی شهیدی که می توانست عقب بیاید اما ماند...
محمد احمدیان



3253317_825


امروز تشییع شهدای غواص بود...
جمعیت خیلی زیاد بود اما دلم گرفت از غریبیشون...
چون معلوم نبود مادرش کیه و خواهرش
دلم از این غریبی گرفت
شهدایی که با دستای بسته به شهادت رسیدن...
جوونایی که فقط ازشون یه لباس و 4 تا تیکه استخون موند
+
یه طناب رو دستشون


+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 16:00 توسط افسون | نظرات()



:(

دیشب آقاییم با دوستاش رفتن ویلای یکی از دوستاش...
آنتن نداشت آخ چقدر گریه کردم دیشب...
آنتن نداشت و نتونستم بهش شب بخیر بگم...
البته با گوشی علی دوستش بهم پیام داد گفت دوتا گوشی هاش  آنتن نداره...
نگران نشم..
شب خوبی نبود برام...
امشب میاد پیشم
تمام دیشبو امشب  با آرامش تو بغلش جبران میکنم


+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 14:24 توسط افسون | نظرات()



برای تک ستاره آسمون قلبم*فرزادم*

تمام گوشه ها

تمام ‏گوشه‬ های
جهان
را ‫‏بگردم‬
‫‏جیگر‬ گوشه ام
‫‏تویی‬........


روزها

 

خواب ها تمام میشوند

تو اما...

رویای بی انقضای منی


نگاه تو

نگاه تــــــو..

مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند..

چه معجــــــــونی می شود..

زندگــــــی..

با لمس دستانِ تـــــــو..

با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..

دنیا

چه کرده ای تــــــــــــو با این دلمـــــــــــــ

که تا دنیا دنیاستــــــــــــــ

هیچ کس برای من تــــــــــــــــو نمی شود





+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد 1394 ساعت 11:14 توسط افسون | نظرات()



بدخیم می فهمـــــــــــــی؟ بدخیم



چیزی در سـیـنه ام

به شکلی بد خیم
تو را می خواهد…



I


                                                                
        

FARZAD


+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد 1394 ساعت 17:13 توسط افسون | نظرات()



:)

با سلام خدمت شما دوستان
اِهم
چه رسمی
صدا میاد اون عقب یا باید بزنم تو سر میکروفن؟
مثل اینکه اشاره میکنه صدا میاد:)
احوال شما ؟مشغول به چه کاری هستید؟
ایام خوش است؟
خب الحمدلله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این سه روزی همش با آقاییم بودم
نی ناینگ نی ناینگ
پریشب خونه ی ابجی فریده دعوت بودیم
بهم یه دست فنجون ونلعبکی...نمیدونم درست نوشتم یا نه پس یه دست فنجون اینااااااا خخخخخ داد
زنگ زد به آقاییم ..من و آقاییم رفتیم انتخاب کردیم خرید برامون خیلی خوشگله خو مگه میشه سلیقه ی من بد باشه
دوستان اشاره می کنن نیاز به عصبانیت نیست ...بچه ها تسلیمن خخخخ
دیشبم آقاییم شام خونمون بود  ساعت  6 بیدار شد که بره سر کار
خب پری عزیز من که نمیتونم اینجا بی سانسور بنویسسسسمممم:|
فقط بدونین خستتتتم چون انرژی ندارم
اشاره میکنن حرف دیگه ای بزنی فیلتر میکنیمت :|
فرزادمو خیلی دوست دارم خب اونم خیلی  دوستم داره
نه
اون خیلی خیلی خیلی دوستم داره
منم خیلی خیلی خیلی دوستش دارم
نه  اون منو& دوست داره
منم اونو &دوست دارم



+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 11:25 توسط افسون | نظرات()



بعله اینجوریاست عزیزم:)

همیشه که نباید هر تصمیمی میگیری آقات بدونه که...
مثلا اینکه
امشب شام خونمون دعوته :)
اگه الان بهش بگم خوشحالی میکنه تو حساب و کتاب اشتباه میشه
حالا بیا درست کن باید از جیب بدیم خخخخخ
پس گذاشتم بگه دلم برات تنگ شده منم بگم اووووم خب چقدر تنگ شده بعدش بگه خیلییی
اصلا باید بگه خیلی راه دیگه ای نداره:)
بعدش بگم خب پس چرا نشستی بیا خونمون دیگه ببینم همه جا شام اینقدر دیر میری هان؟؟؟؟؟؟
نمیدونین اگه بگم بهش چقدر خوشحال میشه که ...
اول میگه واقعاااا؟؟؟داری جدی میگی؟؟؟؟
بعدش میگه من دو دقیقه دیگه اونجام
آخه  همیشه بعد کارش میگه دلم برات تنگ شده نمیای پیشم ؟خخخ
منم میگم الان نه
روز بعدش خودم زنگ میزنم بعد کارش بیا دنبالم

"""من به طرز عجیبی آقامو میشناسم"""



+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1394 ساعت 11:43 توسط افسون | نظرات()



خدایا سپاس

وای دیروز اینقدر دلم برای اقاییم تنگ شده بود که حد نداشت...
بهش پیام دادم گفتم بعد کلاس میای دنبالم بریم خونتون؟
آخه  هیچکدوممون امری صحبت نمی کنیم
کلاسش یکم طول کشید وساعت 8اومد دنبالم ...
زنگ زد گفت عزیز نمیشه فردا بیای  پیشم؟
گفتم چرا میشه گفت ناراحت نمیشی؟
گفتم نه نمیشم عزیزم
اما شده بودم و فهمیدخخخخخ
گفت دو دقیقه دیگه دم درم
ذوف مرگ  شدم خخخخخخ
شام رفتیم بیرون
کلی خوش گذشت بهمون
بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود
گفت پس من چیکار کنم که هر روز دلم برات تنگ میشه و نمیای پیشم؟
منم سکوت کردم خخخخ
خو جواب نداشتم دیگه ..
همه چیز ارومه من چقدر خوشبختم
خدایا سپاس



+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد 1394 ساعت 11:18 توسط افسون | نظرات()



اِهم

✍ ببــــین حاجــی✎
✍ ﺟــﺎﯼ ﺍﯾﻨــکــه✎
✍ تو مجــــازی✎
✍ ﻭﺍﺳـــه ﺑﻘــــﯿﻪ✎
✍ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﺎﺷـــی✎
✍ ﺑﻬﺘـــﺮﻩ✎
✍ اون بیــــرونﯾـﮑــﻢ✎
✍ به ﻓﻜـﺮ ﺁجــــــی✎
✍ خــودت ﺑﺎﺷــــی✎

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد 1394 ساعت 17:58 توسط افسون | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]