اتاقی به اندازه یک تنهایی

:(

منو فرزادم با هم خوب شدیم یعنی همون دیروز با هم خوب شدیم...
چرا من ننوشتم یه چیزایی رو مثلا اینکه وقتی می خواست برسونتم خونه ...چون میدونه عاشق ساندویچم
برام ساندویچ خرید و با کلی چیپس وپفک خخخخخخ تا از دلم در آره...
اما خو همه چی خوب شد مثل سابق...
مهسا عزیزم فکر کنم  تو بودی گفتی هر دفعه یه چیز میخرم آره خب هر دفعه یه چیز میخرم
اخه اقاییم خوشش میاد بهش بگم اینو بخر اونو بخر ..خو منم میگمچی از این بهتر 

+++++
من می خوام رسما قاتل پری و پریسا بشم نظرت چیه مهسا؟
بابا بیخیال کنکور دیگه..
پری رتبت که خیلی خوبه حتما یه جای خوب قبول میشی...
پریسا ، من زنگ زدم که باهات بحرفم اما جوابمو ندادی


این چند روزی همچین روزای خوبی نبودن:(
آخه من باعث شدم دوستم با آقاش بحث کنه بخدا ناخواسته:(
دوستم گوشیش خراب شده برای همین میگه به آقاش پیام بدیم
منم از اینکه یکی جواب پیاممو نده بیزارم بیزار
بهم پیام داد منم بلافاصله بعدش پیام دادم
اما مثل اینکه  آقاش  گوشیشو گرفت رفت
منم فکر کردم دستشه جواب نمیده
منم اس دادم گفتم ببخشید معذرت میخوام  مزاحم شدم بای
آقاشم صندوق پیام گوشیش پر میشه پیامو مجبور میشه بحذفه
بعد یه طوری به خانومش که دوستم باشه میگه بهش پیام دادم اما نمیدونه چی دادم چون حذف کرده...


ای بابا بیخیال  خودم قاطی کردم ...روز خوبی نبود
مهم اینه میخواستم اینجا یه چیزی ثبت شه...


+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر 1394 ساعت 09:21 توسط افسون | نظرات()



اِهم

قابل توجه همه...
اگه قراره گریه زاری راه بندازین برا کنکور من کامنتدونی رو ببندم!
شیرینی منم یادتون نره ...یالله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز با آقاییم رفتم خریییییید ...یه مانتو وشلوار خریدم..
هر دو کرم ..شلوار کتان کرم با مانتو کرم..........خیلی خوشمله

میدونین بچه ها من آدم زود رنجی ام...دیروز یه ذره صدای آقام  رفت بالا دلم شکست گریه کردم ...
فرزادمم گریه کرد هیچوقت فکر نمیکردم گریه کنه...اما دیروز وقتی اشکمو دید خیلی گریه کرد تا جایی که من اونو ساکت کردم
همه چی خوبه دوسش دارم دوسم داره ...نه کم خیلی زیاد...اما من زودرنجم خب...
اصلا چرا مردا باید صداشون بره بالا...
بهم پیام داد عزیز  به خاطر تن صدای مردونم بود که صدام رفت بالا
بهش پیام دادم بهم شخصیت مردونتو نشون بده نه صدای مردونتو....
الان هر دو با هم سر سنگینیم ...
مخصوصا که تنهایی رفتم برا ثبت نام وام ازدواج...
آخه فقط مدارک خودمو دادم خخخخ
بیشتر ناراحت شد...
دوستش دارم
دوستم داره
بهم ایمان داره
بهش ایمان دارم

خدایا هر روز عشقمون رو به هم بیشتر از روز قبل بکن...


+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر 1394 ساعت 15:02 توسط افسون | نظرات()



"مهم"

سلام
چند تا کامنت اولو خوندم وبقیشو تایید کردم...
وشکر خدا که خوندم  و مثل سابق صرفا تایید نکردم.
بعضیا گفتین من دوست ندارم شما باشین ویا احیانا معذبم..
خواستم بگم اینطور نیست تو یکی از اپ های قبلی گفته بودم
دلیلی نمی بینم با وجود شما معذب باشم
اینجا وبه منه مال منه..پس هر چی دوست دارم توش می نویسم
اما من فقط یه قانون دارم تو وبم اونم اینکه:
1-آدرس ایمیل بذارین ، عکس بذارین ، شماره بذارین ،و...ناراحت نمیشم اما حذفم نمیکنم
اگه عکستون کپی شد اگه شمارتونو گرفتن به من ربطی نداره چون وبلاگ من خواننده خاموش خیلی داره
طوری که امروز تا به الان بازدید وبم 207تاست واگه یکی از این افراد موجب آزارتون شد من مسببش نیستم.
و حالا که قرار بر این قانون شد کامنتای هر آپی از امروز باز باقی می مونه و هرگز بسته نمیشه.

تمام



پرییییی از این حرفا نداشتیییماااا
 برگرد تا با پس گردنی برت نگردوندم آباریکلا دختر خوب



+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر 1394 ساعت 14:14 توسط افسون | نظرات()



عید مباااارک:)

عید فطرو تبریک میگم به خودم ، تبریک به شما ، هییی با توام تبریک به شما هم ، تبریک به همه

خسته نباشین خخخخخخ









+ نوشته شده در شنبه 27 تیر 1394 ساعت 08:13 توسط افسون | نظرات()



:)

این آهنگو آقاییم بهم تقدیم کرد :) اینقدر خوشحال شدم که انگار مهرنوش نخونده خودش خونده برام:)


تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید

می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی

دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی

می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

تو که چشمات خیلی قشنگه

رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی همه ی آرزوهامو واسه ی چشم قشنگ تو پروندم، رفتش

می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که جوونیمو واسه چشم عجیب تو سوزوندم، رفتش
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی

دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی

می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی



+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 13:02 توسط افسون | نظرات()



اووووف

سلاااااااااااام
عزیزان گرامی به من دقت کنین شبیه چی هستم؟یکم بیشتر دقت کنین آباریکلا از اون عقب میگن شبیه دکمه تایید شود
یعنی به فکر فکتون نیستین به فکر دستای من باشین که 10دقیقس دارم میزنم تایید شود
چه خبراااا؟ما نیستیم خوشحالین؟؟خوبین خوشین؟؟
به ما که بسی گوش شیطون کر خوش میگذره....
همه چی مرتب ، عالی...
من تازه بیدار شدم مثل چیز پریدم روکامپیوتر
دیروز رفتیم عکسای عقدمون رو گرفتیم....اینقدر خوشگل شدهههه که نگو خو عروسش خوشگل بوده
اعتماد به سقف
یکیشو میزنه  تخته شاسی...اونم خیلی خوشمل میشه خیلیییی...خخخخخ






+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 10:16 توسط افسون | نظرات()



التماس دعا

مارا به دعا کاش فراموش نسازند

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند...!


التماس دعا








+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 12:16 توسط افسون | نظرات()



مگه میشه؟؟؟مگه داریم؟؟؟؟

من اینجارو به عشقم نشون نمیدم ...

چون ادما یه وقتایی نیاز دارن که یه جایی باشه که هیچکس ندونه وحرفاشون رو راحت بزنن

 بدون اینکه بترسن کسی بفهمه...

منم اینجارو گذاشتم تا یه وقتایی که دلم گرفت و اقاییم نبود همه ی حرفامو اینجا بزنم ...

بدون اینکه بترسم آقاییم بخونه وناراحت بشه...

احتمالا شاید یه عکس از خودم وآقاییم بذارم  و به یکی دو نفرتون اجازه بدم ببینین


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



مگه میشهههه؟؟؟؟مگه داریمممم؟؟؟؟



+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 13:40 توسط افسون | نظرات()



امان از چشمان تو....

یک روز

فردی قدم به زندگیتان خواهد گذاشت…

و شما را متوجه خواهد کرد که چرا هرگز،

با هیچ‌کسِ دیگری دوام نیاوردید !




+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 15:13 توسط افسون | نظرات()



یه روز خوبِ دیگه...کنار بهترین مرده روی زمین

آقاییم پنجشنبه وجمعه ها تعطیله...
پنجشنبه  بعد افطار با دوستاش  بود میگه بدون من بهش خوش نمیگذره
 اما میخوام از خدا که بهش خوش بگذره
دیروز که بیدار شدم بابام گفت به فرزاد جان بگو اگه برنامه ای نداره امروز با هم باشین
منم به آقاییم گفتم اگه برنامه خاصی نداره امروز با هم باشیم بریم دور دور
اونم گفت نخییییر من برنامم توئی آماده شو میام دنبالت
رفتیم یه نیم ساعتی خونه ی بابا اینا بودیم بعدش رفتیم دور دور...
البته از اونجایی که من مریضم  سرماخوردم وباید قرص بخورم
آمپولم بزنم روزه نداشتم اقاییمم  به خاطر من روزه نگرفت خدا مارو ببخشه ...
ببخشید اینارو میگم ..اما ناهار رفتیم اکبر جوجه
بعدش رفتیم یه چند دست لباس خریدیم ..
دوتا مانتو تابستونه خریدم با یه تاپ وشلوارک برای آقایی البته پولشون با اقاییم بود
بعدش رفت یه هندونه خرید  و یکم شبرنگ وشلیل ویوسفی رفتیم جنگل
جای همتون خالی کلی عکس گرفتیم.... بعدش
 وسط جاده از یه تپه بالا رفتیم  طوری که همه ی ماشینا یه کوچولو بودن ...
آقاییم میگفت خوبه خوشم میاد خانومم نترسه
ولی موقع برگشت کلی دستمو گرفت که زمین نخورم
از اون بالا هم کلی عکس گرفتیم...
یه جاهایی گوشیشو تنظیم کردیم عکس دونفره داریم
یه جاهایی هم سلفی داریم یه جاهایی هم عکس  تکی داریم
ساعت  6 باید قرصمو میخوردم که اقاییم رفت یه آب معدنی خرید قرصمو خوردم ...
صدام انگار از لوله بخاری بیرون میاد
بعدش رفتیم خونه ...فکر کن افطار  و شامم خوردیم اونم به درخواست اقام ماکارانی
دیگه داشتیم رسما منفجر می شدیم
اما نمیتونستیم بگیم سیریم و روزه نداشتیم پس خوردیم...

روزه فوق العاده ای بود ....خدایا شککککککککککککرت
یه جمعه ی بی نظیر
امیدوارم همه ی دوستای مجردم طعمشو بچشن




+بعدا نوشت : متاسفانه وبلاگ ماهی چون از 93 بود مطالبش حذف شده...کاش یه وب جدید بزنه...
یعنی هیچکدومتون ازش شماره ای ندارین؟



+ نوشته شده در شنبه 6 تیر 1394 ساعت 11:58 توسط افسون | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]