اتاقی به اندازه یک تنهایی

:))))

بهترین روزامو سپری میکنم کنار کسی که عاشقانه دوسش دارم وبهش متعهدم.....
دیروز رفتم خونه ی بابای فرزادم....تا بعد افطار بودم اما شب روم نشد بمونم
ساعت 5 اینا بود که از خونشون زدیم بیرون...
اول رفتیم یه سری خرت وپرت برای افطار خریدیم...بعدش رفتیم جنگل ودریا...جای همتون کنارم خالی بود...
خیلی خوش گذشت بهمون...
یه دور دور دونفره با عشقت...اونم عشق شرعیت...
که هیچ احد وناسی نمیتونه چیزی بگه...
امروز احتمالا باهاش برم برای خرید طلا...
خدایا به فرزادم سلامتی بده...
بذار تا اخر عمرمون همینقدر عاشق هم باشیم وهمو دوست داشته باشیم.......امین


+یه سری از دوستان که نمیخوام اسم ببرم گفتن من فراموششون کردم
اون یک سری از دوستان مثل اینکه تنشون میخاره
من فقط وقت نکردم بیام نت همین...
در ضمن پریسای من ، من تلتو سیو نکرده بودم الان ندارم...




+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 14:11 توسط افسون | نظرات()



..

دیروز همه ی خریدامون رو کردیم یه خستگی شیرینی داشت که نگو....ایشالله همه ی دوستای مجردم تجربش کنن....
امروزم ساعت9 باید آرایشگاه باشم فرزادم بهترینه برام

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد 1394 ساعت 07:51 توسط افسون | نظرات()



سلااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام سلام منو نمی بینین خوشحالیننننن؟؟؟؟؟
چه خبراااا؟؟خوبین همتوننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کنکور چطوری بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای کی سوال دارم ازتون
پریسا شمارت چند بوددددد؟؟؟؟
نداشتم از کنکورت خبری بگیرمممم
چه خبر؟؟؟؟؟
دلم برات اینقدر شد -.-
پریییییی؟؟؟؟
مصطفی؟؟؟؟؟
ماهی؟؟؟؟
من امروز جواب آزمایشم اومد مثبت بود وفردا میریم خرید..من وفرزادم
عشقمه بخدا....دوسش دارم یه دنیاااااااااااااا
یه دنیا خیلی کمه من دوستش دارم بیشتر از همه:)


++چرا هیچکدومتون نیستینننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟پاک منو از یاد بردین؟؟؟



+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 21:48 توسط افسون | نظرات()



ناراحتم به وسعت دریا

تا دیروز فکر میکردم آخه این چه فکریه بابای من داره؟خو پدره من بذار یکدفعه غلام زادشونمبیارن دیگه چه کاریه بیافته جلسه ی دیگه...
اما...
دیشب فهمیدم نههه ادم قبل شازده پسر باید از خونوادشم  شناخت پیدا کنه...
بابا ومامانه جواد یه ادمای عصا قورت داده ای بودن که نگو :|
منم همون دیشب به خانوادم گفتم اینا نه...
اصلا اشتباه کردم اجازه دام بیان والله بوخوداآدمای نچسب!
برای همین دوستان گرامی در جریان باشید که تمرکز رفت به سمت خانواده ی فرزاد


++دیروز یه اتفاقی افتاد..
خودم خونوادمو چشم زدم...داداشام بحث کردن ، دعوا کردن هر دوتا از خونه زدن بیرون که دیگه نیان
 من میدونم دیگه نمیان
ما هم بی هوا رفتیم سمت یکی از داداشامون که جلوشونو بگیریم
 برای اون یکی سوتفاهم شد که اون داداشمو بیشتر دوست داریم
 گفت دیگه داداش صداش نکنیم
دیروز روز خوبی نبود  برای هیچکدوممون
آبجیم امتحان داره فردا...روحیش عجیب حساسه...کلی از درسش عقب افتاد ..
براش دعا کنید20بشه..آخه آبجیم معدلش از اول ابتدایی20بوده...
ترم قبل شد 19/96براش دعا کنید امتحان زیست داره


نمیخواستم اینارو بگم اما گفتم که وبمه..ماله منه ...دوست ندارم شناخت بعضیاتون باعث معذب شدنم بشه...


+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد 1394 ساعت 10:29 توسط افسون | نظرات()



..!..



 



لالا لالا بخواب آروم
به این دنیا امیدی نیست
زمونه بدجوری خستست
دیگه اونی که دیدی نیست
ببند چشماتو آروم باش
تمومه لحظه هام سیره
از این دنیا و آدم هاش
از این تقدیر دلگیره




+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد 1394 ساعت 17:46 توسط افسون | نظرات()



:)

دیشب خانواده ی فرزاد اومدن خونمون ، یعنی پدرومادرش وبرادر وخواهرش

خب طبق معمول باید پدرم حرفای اولیه خودشو بزنه..بعد من آقا پسرو ببینم

اسمش فرزاد صداش میکنن علی ، لیسانس حسابداریه  و حسابداره یه  شرکته ...26سالشه.. ماشینم داره

در مورد خونشم باباش گفته یه زمین داره میفروشه براش خونه میخره....

بچه ها تصمیم گیری سخت شده برام...

آخه امشب خانواده ی جواد میان...اسمش جواده ، پاسداره 27 ساله ، دکترای علوم سیاسی میخونه  ، خونه وماشینم داره...

اما چیزی که باعث شده تو این یه سالی که دو دل باشم نسبت به  خواستگاری اومدنش این بوده که  کناره درسش تو حوزه هم درس خونده...

فکر کن دیشب وسط خواستگاری  خانواده جواد زنگ زدن گفتن امشب مزاحممون میشن...

بچه ها من از ازدواج می ترسم...به قول بابا ومامانم حتما نباید بین این دوتا یکی رو انتخاب کنم که ...

اما هر دوتا شرایط نسبتا خوبی دارن تو این دور زمونه

راستی بچه ها قیافه چقد تو تصمیم گیری  تاثیر داره؟اصلا قیافه برای شماها چقدر مهمه؟



+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد 1394 ساعت 10:31 توسط افسون | نظرات()



...

امشب برام خواستگار میاد...داداشام وآبجیم ول کنم نیستن سوژم کردن برا خنده:|
خدایا شکرت به خاطر خونواده ای که بهم دادی ...نمیتونم شوخی های داداشامو چطوری بنویسم...اما داداشام حرف ندارن ...







+ اینجا وب منه ...میدونین بچه ها دوست ندارم حالا که بعضیاتون منو میشناسین معذب باشم برا نوشتن....
پس من گاهی یه چیزایی رو می نویسم که شاید دور از ذهن همتون باشه...
گفتم بدونین

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد 1394 ساعت 10:23 توسط افسون | نظرات()



:)

سلام
وای دستم درد گرفت از تایید کردنچقد حرف داشتینااااا...حالا چیا گفتین من فقط تایید کردم :)
ببخشید بخدا نخواستم برم نتم همون روزایی که حرف بستن موقت وب ماهی بود
 وبلاگفا خراب قطع شد،
پیش خودم فکر کردم اینا که به فکر کنکورشون نیستن لااقل من نیام 
اگه هر کی از خودش شروع کنه همه میرن سر درسشون برای همین نتمو وصل نکردم تا دیشب ....
اگه نگرانتون کردم معذرت میخوام ببخشید
دندونمو عصب کشی کردمااا با پر :))

پریسا ازاونا منو ببخش باشه


من از این تریبون باز از همه عذرخواهی می کنم اگه نگران شدین


+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد 1394 ساعت 10:14 توسط افسون | نظرات()