اتاقی به اندازه یک تنهایی

روزهای مبهمی دارم

یادتونه 14فروردین از یکی ازدوستام نوشتم...چند روزی هست باهاش بحث دارم ..شنیدن جمله ی درکم نمیکنی وقتی طرف خودش درکت نکنه عذاب آورترین جمله میتونه باشه..منم که گفته بودم شدم یه آدم بداخلاق و زود رنج تر از قبل که حتی بعضی اوقات حوصله ی خودشم نداره چه برسه بقیه واولین نفری که  بر خلاف میلش کاری کنه رو گیر میاره  برای گیر دادن بهش...دیروز برگشت گفت یه وقتایی نمیتونم تحملت کنم منم اس دادم نمیخوام تحملم کنی داستان دوستیمون تموم شد بای...میدونی من از یه سری جملات بدم میاد حدااقل دوست دارم دوستم اونارو نگه مثلا شما ، خانم، آقا ،هرجور راحتی، درکم نمیکنی اوووف به این جملات آلرژی گرفتم بس که این دوستم تکرار کرد منم این دوستی رو بهم زدم که هر دو آسوده باشیم وآرامش داشته باشیم


+یه وقتایی دل کندن از دوستام برام خیلی دردناک بود اما اخیرا برام راحت ترین کار شده وقتی درکم نمی کنن وادعای درک نشدن دارن.....




+ نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت 1394 ساعت 10:01 توسط افسون | نظرات()



جنگیدم

تو زندگیم یاد گرفتم بجنگم برا به دست آوردن چیز هایی که میخوام...تا الان هر وقت جنگیدم پیروز شدم چون به خودم به تواناییم ایمان دارم به قدرت اندیشم ایمان دارم....یه جنگه دوباره باید شروع کنم...برای به دست آوردن اولین هدفم بعد از پایان مسیر...مسیرم تموم شد ومن تمام دیروز رو فکر کردم که میخوام دوباره از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم...شعار نمیدم میدونم حرفام یعنی چی که نیاز نباشه توضیح بدم که یعنی چی.....

از شوماخر پرسیدند: رمز موفقیتت چی بود؟
گفت: « تنها رمز موفقیت من این است که زمانی که دیگران ترمز می گیرند ، من گاز می دهم»
پس یاد میگیرم از مایکل شوماخر که چندین سال تو مسابقات رالی اول شد
مطالعه کنم وقتی که دیگران در خوابند
تصمیم بگیرم وقتی که دیگران مرددند
خودم را اماده کنم وقتی که دیگران در خیال پردازیند
شروع کنم وقتی که دیگران در حال تعللند
کار کنم وقتی که دیگران در حال آرزو کردنند
صرفه جویی کنم وقتی را که دیگران در حال تلف کردنند
گوش کنم وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند
لبخند بزنم وقتی که دیگران خشمگینند
پافشاری کنم وقتی که دیگران رها کردند


+ دلم نمیاد اینجا نباشم هستم اما خیلی محدود..جنگیدن تاوان داره  تاوانش دور بودن از وبلاگمه..دور بودن از دوستامه....اما دور بودن بهتر از نبودنه درسته؟
 پس هستم اما کمرنگ...


+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 ساعت 09:42 توسط افسون | نظرات()



:(

اینجا تنها جاییه که می تونم همه چیمو بگم وتوضیح ندم برای کسی ...

مث الان

که من غمگینم...غمگینم به  وسعت آسمان

+ نوبت دندان پزشکی داشتم و نرفتم:(

حالا کو تا نوبت بده باز

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 ساعت 14:11 توسط افسون | نظرات()



خدایا شکرت

12اردیبهش میلاد آقامون علی و روز معلم و روز پدر وروز مرد بر همه مباااااااااااااااااارک

اما

12اردیبهشت 1392...با یکی آشنا شدم که شد بهترین رفیقم...
به قول خودش اومد بشه رفیقم اما شد خواهرم
و واقعا شد مثل خواهرمالبته اوایل دوستیمون خیلی بهش سخت گذشت چون  نامردی یکی ازدوستام ورفتنش واقعا حالمو بد کرده بود واز همه متنفرم ساخته بود جز اون دوستایی که خب چند سالی باهاشون بودم و واقعا نمی تونستم یه آدم جدیدی رو تو زندگیم ببینم ...حوصلشو نداشتم می گفت بریم بیرون دور بزنیم می گفتم نههههه حوصله ندارم  اما خو منکر نمیشم جواب زنگ واس ام اسش رو همیشه به موقع میدادم دلش نشکنه و ناراحت نشه اما خب سخت گذشت بهش...اما الان خدارو شکر میکنم اون تو زندگیمهو با همه ی اون بد اخلاقیام کنار اومد
من واقعا اون موقع رو اعصاب بودم با کفش پاشنه بلند خودمم حوصله ی خودمو نداشتم
اگه این دوستی بهم می خورد میدونم الان حسرتشو می خوردم
از خودم عصبانی میشم هر وقت یاد اون روزا می افتم


بیچاره عشقه من اما فهمیدم تو بدترین شرایط هست کنارم و میمونه باهام
البته هنوزم دعوا داریمااااا اونم فراووون
دیشب بهش اس دادم تبریک گفتم این روزو
امروزم بهش زنگ زدم عشقم شارژ نداشت خب
این منم اینم اون
روز خوبیه برام  شکر او که دارمش



+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت 1394 ساعت 11:20 توسط افسون | نظرات()



من یک دخترم و می فهمم:)




باید دختر باشی بفهمی دسته هیچ پسری مثل دستای پدرت نمیشه...
باید دختر باشی بفهمی آغوش هیچ پسری مثل آغوش پدر بهت آرامش نمیده...
باید دختر باشی بفهمی لذتی که تو بوسیدنه پدرته تو بوسیدن هیچ پسری نیست...
باید دختر باشی بفهمی هیچ پسری نمیتونه مثل پدرت کوه باشه پشت سرت...
باید دختر باشی بفهمی تو بچگی رو دوش پدر نشستن چه لذتی داره....
باید دختر باشی بفهمی گریه هیچ پسری نمی تونه دلتو بلرزه بندازه مثل گریه ی پدر...
باید دختر باشی بفهمی هیچ پسری نمیتونه مثل یه پدر تکیه گاه باشه برای یه دختر...
باید دختر باشی بفهمی نمیشه رو ی هیچ پسری به اندازه ی پدر حساب باز کرد...
و
......

خوشحالم دخترم و میچشم طعم پدر داشتن را....

پدر عزیزم  روزت پیشاپیش مبارک




+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت 1394 ساعت 13:31 توسط افسون | نظرات()



حسه بدیه...

یه جای زندگی داره میلنگه......

میدونم چی میخوام....

اما انگار

یکی به صندلی دستو پاتو بسته باشه ، یه پارچه هم گذاشته باشه تو دهنت ،چشماتم با دستمالی بسته باشه....

تو در واقع فقط نفس میکشی ....میدونی آزادی میخوای اما نمیدونی چطوری ...

.درگیرم ...یه درگیری ذهنی میدونم چی میخوام اما نمیدونم چطوری



+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 ساعت 11:52 توسط افسون | نظرات()



:|هعیییی روزگار




تو...
 عزیز خواهی ماند...
حتی اگر فاصله ها،
نگاهت را از من دور کرده باشد....!





 

         


+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ساعت 15:32 توسط افسون | نظرات()



کپی نمیکنی ادامه رو نخونش:) چون بد قول میشی!!

قول شرف میدم اگه خوندم کپی کنم .
. . .
. . .
. . .
. . .
. . .

ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ساعت 09:21 توسط افسون | نظرات()



خدایا دمت گرم

امروز رفتم دکتر...
تو مسیری که می رفتم همش به خودم میگفتم خب چی میشه من امروز بهترین دوستمو ببینم که عشقمه...
همه ی مسیر تو فکرش بودم که نزدیکه چند ماهه نمی بینمش...
اخه اونروزی هم که گفته بود میاد خونمون نیومده بود....
اول بگم که پزشکم از جراحیش راضی بود....خداروشکر
گفت باید بری یه عکس بگیری از دندونت...خب رفتم بگیرم...من وبابا بودیم....
.یهویی دیدمش اینجاست که به واژه ی یهویی ایمان اوردمیعنی واقعا یکدفعه از روبه روم دراومد ...
ساعت حدودا8 خورده ای بود...میخواست بره دانشگاه...
باور کنین انقد جفتمون شوکه شده بودیم  که نمیتونستیم حرف بزنیم
به 10یا15ثانیه هم نکشید خداحافظی کردیم به مسیرمون ادامه دادیم....
امروز یادم نمیره که خدا چطوری صدای دلمو شنید اخه خیلی دلم براش تنگ بود هنوزم هست...
اما گرفتن دستاش تا یه مدت دیگه رفرشم کرد....
دیروز مامان میگفت یه هفتس بهم ریخته ای راست میگفت چون واقعا دلم برای دوستم تنگ بود
 از طرفی هم بحث های اخیر که با دوستام داشتم وبالعکس واقعا با روحم بازی کرده بود...
اما این دوستم لا مصب قرص آرام بخشه برام..

خدایا حفظش کن دوسش دارم مثل خواهرم


+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت 1394 ساعت 17:39 توسط افسون | نظرات()



:|







میخواهم... تمامممممم سیگارها را زیر تابلوی...
"" سیگار کشیدن ممنوع ""
دود کنم...
تا باطل کنم قانونی که معنای دلتنگی را نمیفهمد!!!




بعدا نوشت: خب کاشف به عمل اومد دیشب شبه آرزوها بود...
اما خو زیادم مهم نی آرزو که عوض نمیشه اگه زمان عوض بشه!!!!!!!




+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 ساعت 10:15 توسط افسون | نظرات()