اتاقی به اندازه یک تنهایی

سلااام

همین دیگههههه
سلام


+ نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت 19:52 توسط افسون | نظرات()



خدا جان بیا کمی با هم قدم بزنیم





حسادت یا خساست ..؟!!

اسمش را هر چه میخواهی بگذار

من میخواهم تـو؛ فـــقـطـ عــزیز دل من باشی..!

ملتفت شدی فرزاد جان؟؟؟






+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1394 ساعت 14:56 توسط افسون | نظرات()



..

یه برنامه توپ ریختیم برای جمعه...
 من وآقامو برادرزاده ها وخواهرزاده هاش ...
ناهار جنگل ساعت 3خونه:))
زن عمو زن دایی اخریشون این برنامه رو ریخته
منظورم خودممااااااا
من عاشق بچه هام...
از بین خواهرزاده وبرادر زادش ..
عاشق محمد حسام(6ساله)
فاطمه(7ساله)
فریماه (2ساله )
هستم اما خوووو فریماهو نمیبریم
یعنی محمد حسام و فاطمه و رویا و هلیا و پردیس
شک ندارم روز باحالی میشه...
البته ناگفته نماندااا این جمعه و منو آقاییم رفتیم جنگل برف بازی ...
جای همتون خالی


+ نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 12:34 توسط افسون | نظرات()



...

وقتی چند روزی از یه مسئله میگذره وقتی از دور نگاه میکنم ...
می بینم درسته وظیفشه اما تا الان خودش میگفته فلان چیزو بخر ..
هر وقتم من گفتم فلان چیزو میخوام اصلا بدون نگاه به قیمت برام خریده...
عروسی داداشم تموم شد ولی فوق العاده تموم شد...
یه عروسی خاص ...
میدونین چرا خاص؟
چون داداش یه مولودی خون آورد ..وما به همه گفتیم آهنگ و رقص نداریم:)
خانومه یه نیم ساعت 45دقیقه خوند همه دست زدن ...جیغ زدن
 بعدش دوپس دوپس دوپس :))))
حنابندونم گذاشتیم اخره اخره مجلس
وقتی همه ی غریبه ها رفتن..
فقط خودی ها موندیم
چه فازی داد همه اقوام نزدیک ..
بعدش اومدیم خونه..
یه قربونی کردیم ...
یه چند دقیقه نشستیم
بعد دیگه عروس و دوماد رفتن خونه خودشون..
من وآبجی ومامانم ساعت 3صبح شام خوردیم :( اما یه شام فوق اعاده بود که خستگی رو ریخت از تن هممون
چه شب قشنگی بووووووود
ان شالله خوشبخت بشن


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن 1394 ساعت 19:10 توسط افسون | نظرات()



..

چهارشنبه عروسی داداشمه...
کلی خوشحالم
اما از یه طرف ناراحتم
فرزاد یه قرونم برای عروسی داداشم برام خرج نکرد لباسو که مامانم گرفت...
هدیه وشاباشو پول آرایشگاهم مامانم میده ..
ازش این همه بی تفاوتی انتظار نداشتم ...
من فکر نمیکنم توقع زیادی باشه اخه داداشم  همه ی پسرای اقواممون خرج های مییونی برای نامزداشون می کنن
فرزادم آدم خسیسی نیست اما واقعا موندم دریغ از یه گار واسه من...
راستش بیشتر از این سوختم که همه گفتن تو که شوهر داری ابقیه چیکار کنن
خواهرمو بگو کپ کرد وقتی هیچ کاری نکرد برام...
بهم میگه ساده از کنارش رد نشو عادت میشه براش...
خب خودمم می ترسم نکنه در آینده هم عادت بشه براش عروسی چیزی بگه ندارم کلکو بکنه..
واقعا تو کارش ایندفعه موندم که یعنی چی؟؟؟؟
عروسی اقوامم که نبود به خرج خودم برم عروسی داداشم بود...
ناراحتم


+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 11:45 توسط افسون | نظرات()