اتاقی به اندازه یک تنهایی

آرزوم قشنگه نه؟؟


میگن امشب شب آرزوهاست
آرزوی امشبم چطوره؟؟؟


ـــــ۸ــــ۸ـــــــــــــــ۸ـــــــــــــــــــــــــپایانـــــــــــــــــــ









شاید این حرفمو کسی باور نکنه...مهم نیست باور نکردین....
اما تو زندگیم بزرگترین آرزوم مرگمه اونم هر چی زودتر....
گاهی ترجیح میدم جهنمه خدا رو به جهنم دنیا...
کفر نمیگم زندگی خوبه اما نه باس ما باس بقیه...
گاهی ادما دنیاشون قشنگه آخرتشونم خدا میدونه..
اما باس من هیچکدوم قشنگ نیست...
میتونم خودمو قضاوت کنم که...
یه بار به رفیقم گفتم بزرگترین ارزوم مرگمه واگه از خدا نترسم وجرات داشته باشم خودمو خلاص میکنم...
دعوام کرد گریه کرد دیگه نگفتم هیچوقت بهش دیگه این حرفو نزدم ....
الانم هیچکس دیگه نمیدونه اونم فراموش کرده...
اما اینجا میگم بزرگترین آرزومه...
اما خب میخوام آرزوهای دیگه رو ..مثلا
موفقیت خانوادمو...سلامتی پدرو مادرمو...
موفقیت خودمو...
من موفقیت میخوام که فقط شرمنده مادرم نشم....
شاید بخندین یا باور نکنین
اما حرفه دلمه نیاز به قسم خوردن برای باور کردنتون نمی بینم
من میخوام موفقیتمو تو زندگیم چه شخصی چه شغلی فقط به خاطر اینکه شرمنده مادرم نشم همین
فقط همین




+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین 1394 ساعت 11:15 توسط افسون | نظرات()



اینم یه طورشه...

یه وقتایی  یه دعوای اساسی پیش میاد ،

فرقی هم نداره بین کی...

ممکنه بین دوتادوست باشه ...

ممکنه بین دو تا خواهر یا برادر،ممکنه بین زن وشوهر ، ممکنه و..

تا جایی که گیسو گیس کشی شه.

یعنی ممکنه بین هر کسی پیش بیاد چون ما انسانیم و با هم درارتباط...

ارتباط هم طوریه که به خاطر تفاوت تو فکر ، سلیقه 

به خاطر تفاوت بین بیان مطلب باعث بحث میشه....

خب منم با همه در ارتباطم یه بحث اساسی با یکی ازدوستان تا مرز قطع رابطه کردن

اما خب جمعش کردم  نذاشتم بشه قطع رابطه....

این روزا همه چیز عالیه...وقتی  آدم به خودش تلقین کنه عالیه پس عالی میشه ...

با اینکه میتونه روز خوبی نباشه...

اما خب یه  تفاوتی داره

اونم اینکه میتونیم بنالیم از اون روز یا میتونیم بهش فکر نکنیم و آروم باشیم...

منم ترجیح میدم با همه سختی ها بگم روز خوبی و عالی ای بود.....

احتمالااحتمالا فردا یکی از دوستای فابریکم پریسا بیاد خونمون بعد 5 یا6 ماه میخوام ببینمش...

اونم میگم که احتمالا بیاد...

دانشگاه که تموم شد ، دیدن دوستامم کم شد، آخه هر کدوم از یه شهری ان...و واقعا نمیشه دیدشون...

اما خب علایق وصمیمت که کم نشد شدمعلومه که نشد

روزای معمولی دارم ...اما به دید مثبت مینگرم به این روزای معمولی


ــــــــــــــــــــــــــــــــ


مردهای خوب هرگز نصیب زن های خوب نمی شوند. چرا که زن ها عاشق مردهای بد می شوند، و با مردهای خوب درد و دل می کنند..

- ویکتور هوگو




+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین 1394 ساعت 12:30 توسط افسون | نظرات()



:)خوشحالم...!

امروز چه روزی بود خدااا
با اینکه خستگی داشت اما لذت بردم...
امروز رفتم دانشگاه...مدارکم رو بردم و کارای فارغ التحصیلیمو درست کردم...
هی از اینور برو امضا بگیر از اون ور برو امضا بگیر...منتظر این آقا باش تا بیاد منتظر اون خانم وآقا باش تا بیاد
اما بالاخره درست شد
ولی طبق معمول مسئول رشتم نبود مرخصی تشریف داشت
اما به لطف خداو با همکاری همکارش که مسئول رشته ی الهیات بود(آقای نصیری) کارامو انجام داد خدایا بهش سلامتی بده...
آخه چند بار رفتم  مسئول رشتم نبود
یه بار دیگم رفتم اسکنر خراب بودگفت دو هفته دیگه بیا...
بعدش جراحی کردم و...
بعدشم خورد به تعطیلات عید نوروز
تا امروز که رفتم دوباره دانشگاه اما بازم نبود
فقط موندم چرا بعضیا اینطوری انوقتی یه کاری میگیری خب عین آدم هر روز برو سر کارت دیگه
اگه آقای نصیری نبود بازم می افتاد برا بعد..حالا کی الله اعلم
بعدشم یکم با دوستم و اقای آیندشنشستیم وحرف زدیم...
یکم بحث کردیم راجب همه چی  اما این آقای آاینده ی دوستم فقط حرف خودشو میزنهقانع نمیشه اصلا و ابدا

ولی خوش گذشت بهم...
خدایا شکرت



+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین 1394 ساعت 16:54 توسط افسون | نظرات()



کار نشد نداره...لا اقل برای من:)


از امروز یه تصمیم جدی گرفتم...حدودا7ماه وقت  دارم که زندگیم رو بسازم...آیندمو....

7ماه وقت70نفر هم میخوان...

میخوام آزمون وکالت بدم...

اما باید سخت تلاش کنم...

میدونم کار نشد نداره لا اقل برای من...چون هر کاری که بخوام انجام میدم...

اما منکر این هم نمیشم که کارم خیلی سخته...

مخصوصا الان که واقعا چند وقتیه دور شدم از درس وکتاب...

خاصیت درس هم همینه وقتی یه روز نخونی دیگه حس خوندنش نمیاد و زمان طولانی می بره برا برگردوندن اون حس وحال...

منم میدونم مسیر سختی دارم روبه روم...

اما اینم میدونم یکی هست اون بالا که کمکم  میکنه
.......................................................................
از وقتی یادم میاد یه اخلاقی داشتم اونم اینکه تا کارم ردیف نشه دوست ندارم کسی در جریان قرار بگیره

اگه الانم گفتم وب خودمه دوست داشتم ببینم کی شروع کردم

دیگه راجب این قضیه نمی حرفم تاااااا نتیجه آزمونم که آذر ماهه بیاد ایشالله که قبول میشم

اما از الان میدونم کتاب قانون دستم بیاد این شکلی میشم





+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1394 ساعت 15:07 توسط افسون | نظرات()



hoom :)

امروزم گذشت....

خب پدر من اعتقاد داره اول باس اون به توافق برسه بعد من به توافق برسم...

یعنی دلش نمیخواد پسر مردم زودی بیاد باهام بحرفه بعدش سر مسائل دیگه چونه بزنن انگار دارن جنس میخرن...

میگه پسر مردم باس اندی جلسه بیادوبره تا قدر دخترمو بدونه

هر وقت خواستگار میاد اینو واسم میخونه

ای گران جان خار دیدستی مرا
زان که بس ارزان خریدستی مرا
هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرص نان دهد

البته این اولین باره عقیدشو اینقدر واضح وعملی رو کرده چون اصولا به توافق اون نمیرسید ومن یه کاره میگفتم نه تمام

اما خب اینبار چون رسمی بوده پدرمم عقایدشو به ثمر رسونده...

توافق پدر بنده با پدر داماد بی نتیجه موند...یعنی نتیجه داد اونم منفی

پدر شرطش 30مثقال طلا بود با514تا سکه...به نظر شما این زیاده؟؟

تازشم از خونه نداشتنشم یکم گذشت گفت حالا میرن یه جا رهن میکنن...

ولی خب از نظر اونا همین دو تاشرط مقدور نبود براشون خب ما هم که اصراری نداشتیم داشتیم؟

بحث یه عمر زندگیه هااااا

ولی خب برا تجربه اول """چون رسمی بوده وگذاشتم که بیان خونمون از این لحاظ تجربه ی اول میگم"خوب بود....
راهشون یکم دور بود ناهار با ما بودند چند دقیقه ای میشه رفتن ...
انگار اومده بودند مهمونی
ولی خودمونیمااااا یه کت و شلوار توپ نصیبم شد




+ نوشته شده در جمعه 21 فروردین 1394 ساعت 15:01 توسط افسون | نظرات()



مادرم فرشته ی زمینی ام روزت مبارک









مادرم...نامت آرامش دهنده ی تک تک لحظاتم هست حال بیاندیش وجودت با من چه میکند.....

مادرم پیشاپیش روزت ...این روز آسمانی بر تو مبارک

شاخه گل برای گلستان وجودت کم است.....


بیاییم قدر واقعی مادر را بدانیم .....


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین 1394 ساعت 11:20 توسط افسون | نظرات()



تا خدا چی بخواد:)

رفتم بازار یه پارچه صورتی خریدم ...یه صورتی کاملا ملایم که کت وشلوار بدوزم برای جمعه.....یه کت بالای زانو با شلوار راسته....پارچه ی شیکی بود و فکر میکنم شیک در بیاد

این روزا به این نتیجه رسیدم چرا آدما باید درس بخونن؟؟؟؟یا پارچه فروشی بزن  یا خیاطی یاد بگیر بخدا بار هفت پشتت رو بستی

ــــــــــــــــــــــ
الان دارم میگم: از لینکیام بعضیا حذف شدند مثل یاسر بی معرفت...خیلی وقت بود حذف کرده بود وبشو ....رفتم تو لینکام وبلاگایی که حذف کرده بودن رو حذف کنم چقد با بعضیاتون خاطره بازی کردم...چقدر با بعضی وبلاگا خاطره بازی کردم

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394 ساعت 14:20 توسط افسون | نظرات()



این روزا نمیدونم چه کنم...!

تا به حال هر وقت مامان میگفت فلانی خواسته بیاد خونمون میگفتم نه بدون هیچ شناختی ،
 بدون اینکه حتی یه بار ببینمش
اما تو سال جدید تصمیم گرفتم برا یه جلسه هم شده با طرفم آشنا شم...
چهارشنبه هم آدم اول و  جلسه ی اوله...خدایا استرس دارم برای اولین بار حظوری برا یه امر مهم حرف بزنم...
گفتم که تا حالا اصلا حضوری کسیرو نپذیرفتم ....
خدایا چه کنم
فردا چی میشه هان
نمیدونم  ولی میدونم یکی هست اون بالا که کمکم کنه خراب نکنم....
حالا چی بپوشم؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدا نوشت: خب الحمدلله افتاد برا جمعه یکم از استرسم کم شد اما بالاخره چی؟

+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین 1394 ساعت 13:58 توسط افسون | نظرات()



و دیگر هیچ...!

سلام....
میخوام اعتراف کنم بگم من بدم ....چه بدی هایی دارم ....
نمیدونم چند نفر هستن تو این دنیا که می تونن مثل من باشن....
چند روزی بهترین دوست زندگیم ...بهترین کسی که من می تونم همه چیزمو بهش بگم اینجا بود....کسی که یه وقتایی واقعا بهش میگم برو پیش من حیف میشی ومن واقعا لیاقتتو ندارم....
دیروز کنارم بود....منم اسممو تو دوستی باهاش گذاشتم دختر بده!! چون انتظار دارم همونطوری رفتار کنه که تا چند ماه پیش شایدم یه سال پیش میکرد....
شاید بگین خب این چه بدی ای داره بدیش اینجاس که درک نمیکنم شرایط خاصی که تو زندگیشه ...یعنی هر زندگی مشترکی یه سری مشکلات داره و منه مجرد سر در نمیارم ازشون.....اسممو گذاشتم دختر بده چون به جای اینکه بهترین لحظاتو براش رقم بزنم  یه شب باهاش بحث کردم....یه چیزی گفت زدم تو صورتش دلش شکست اما بخشید منو...میدونی اینجور مواقع  اون شکستگی همیشه آزارت میده تو سرما تو گرما تو راه رفتن و....انقدر بزرگ بود و من براش مهم بودم که ببخشه منو اما
الهی دستم بشکنه که نمی خورد تو صورتش
 از خودم عصبانی ام



شدم  یه دختر زود رنج تر از قبل که هر چیزی رو به خودش می گیره ودلش میشکنه...آخ میخوام خودمو بزنم له کنم
نمیخوام ازش اسمی بیارم اما بانو ببخشید
اونم بهم میگه عوض شدم...میگه اونطوری که قبلا بودم نبودم تو این قضیه هم بهش حق میدم
اما
من میدونم یکی هست اون بالا که کمکم میکنه بشم همون آدم قبلی....یعنی میشه بشم  آدم 8سال پیش

بچه ها برام دعا کنین ....خیلی محتاج دعام تا بشم بهترین رفییق برای بهترین رفیقم...رفیقی که از دوم راهنمایی باهاشم
میرم بهش تلفن بزنم ببینم  رسیدن خونشون یا نه...


+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین 1394 ساعت 18:12 توسط افسون | نظرات()



بار دیگر از نو شدم

سلاام به روی ماه همتون

دلم برای همتون تنگ بود...اما خب یه جراحی کوچیک والبته با همه ی کوچیکیش یکم دردسر ساز داشتم ...

چند هفته ای هم میشه نت ندارم وگرنه منو سال تحویلی اپ نکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما خو هنوز عیده وهنوز تنور گرم:)

عید همتون مبارک...سال بدون غمی میخوام برای تک تکتون.....



+ نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین 1394 ساعت 10:06 توسط افسون | نظرات()