تبلیغات
اتاقی به اندازه یک تنهایی - ...

اتاقی به اندازه یک تنهایی

...

وقتی چند روزی از یه مسئله میگذره وقتی از دور نگاه میکنم ...
می بینم درسته وظیفشه اما تا الان خودش میگفته فلان چیزو بخر ..
هر وقتم من گفتم فلان چیزو میخوام اصلا بدون نگاه به قیمت برام خریده...
عروسی داداشم تموم شد ولی فوق العاده تموم شد...
یه عروسی خاص ...
میدونین چرا خاص؟
چون داداش یه مولودی خون آورد ..وما به همه گفتیم آهنگ و رقص نداریم:)
خانومه یه نیم ساعت 45دقیقه خوند همه دست زدن ...جیغ زدن
 بعدش دوپس دوپس دوپس :))))
حنابندونم گذاشتیم اخره اخره مجلس
وقتی همه ی غریبه ها رفتن..
فقط خودی ها موندیم
چه فازی داد همه اقوام نزدیک ..
بعدش اومدیم خونه..
یه قربونی کردیم ...
یه چند دقیقه نشستیم
بعد دیگه عروس و دوماد رفتن خونه خودشون..
من وآبجی ومامانم ساعت 3صبح شام خوردیم :( اما یه شام فوق اعاده بود که خستگی رو ریخت از تن هممون
چه شب قشنگی بووووووود
ان شالله خوشبخت بشن


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن 1394 ساعت 18:10 توسط افسون | نظرات()