تبلیغات
اتاقی به اندازه یک تنهایی - او مرا اهلی کرد...

اتاقی به اندازه یک تنهایی

او مرا اهلی کرد...

امروز پنجمین ماهگرد ازدواجمونه....
5ماه گذشت ...یکم زودگذشت...
اما خیلی از روزاش خیلی خوش گذشت...
دیروز من وآقاییم رفتیم خرید ...
من یه پالتو خریدم ...خیلی خوشمله هاااا
دیگه چیزی نخریدم آخه داشتم ..نیاز نداشتم به خرید مجددش
پالتو هم نمیخواستم اما آقام گفت بخرم و برای پارسالو نپوشم..
سخت قانعش کردم چیز دیگه ای نمیخوام ...
از اینکه بهش بگم اینو برام بخر خیلی خوشحال میشه...
نمیدونم چرا ولی عاشق اینه که بهش بگم فرزادم  فلانم چیزو میخری برام؟؟؟
اونم بگه کدومشو میخوای؟؟
آقام بر عکس اکثر مردها تو خرید کردن خیلی صبوره...
دیروز که از ماشین پیاده شدیم گفت افسونم:) من تا 12شب برات وقت گذاشتم بازار بچرخیم
پس هر جا خواستی بریم:)
برای خودشم همینطوره باید کلی مغازه رو ببینه...
بعد یه دور دیگه بزنه انتخاب کنه:)
روزای خوبی رو میگذرونیم کنار هم...
عاشق تر از ما وجود نداره ...
هیس حرف نباشه  بگین باشه وجود نداره



+بعدا نوشت:رفتم پنل کاربریم تو 4 جوک...رسیدم به متن هایی که تو پاتوق تنهایی میذاشتم...
چقدر دلم گرفت...بیشتر از دوتا پستو نتونستم بخونم اومدم بیرون
تو اون دوتا پست  مینا72 هم بود چقدر دلم براش تنگ شده





+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 11:41 توسط افسون | نظرات()



نمایش نظرات 1 تا 30