تبلیغات
اتاقی به اندازه یک تنهایی - اینطوریاس

اتاقی به اندازه یک تنهایی

اینطوریاس

دیروز سومین ماهگرد عقد منو اقاییم بود...
براش یه ادکلن خریدم ...
و البته یه جوراب:)
اول بهش جورابو دادم ...
عشق ِ من خیلی خوشحال شد
گفت همین که وقت گذاشتم رفتم براش خریدم براش یه دنیا ارزش داره و اصلا مهم نیست کادو چی باشه..
بعدش
داشت جورابو میذاشت کنار بهش گفتم
فکر کردی من از اون خانومام که برا آقاشون جوراب میخرن؟؟؟
گفت مگه چیز دیگه ای هم هست؟؟
گفتم چه میدونم:)
بعدش کادوی اصلیشو در آوردم..
خییییلی خوشحال شد اما یکم خجالت کشید ...
گفت کاش لایق این همه مهربونیم باشه
بعدش دوباره
اونم بهم 100 تومن داد اما اینبار گفت برام یه چیز میخره اخه پول که یادگاری نمیشه
اما من چیزی نگفتمااا خودش گفت یه چیز میخره...
روزای خوبی رو کنار عشقم سپری میکنم...
وایی من دیروز خیلی به یاد مهدی بودم بگو چرا؟؟
خواهر شوهرم آبجی فریده میخواد گواهی نامه بگیره به فرزادم گفت بهش یاد بده من وآقاییم وآبجی فریده رفتیم جاده دریا برا یادگیری...
طی 3ساعت اقامو روانی کرد...وووییی هیچیییی بلد نبود ...
اصلا افتضاح..
بعدش من نشستم فرزادم گفت عزیز آروم برو تند نرو منم تا تونستم گاز دادم خواهرشوهرم سکته ناقص زد طفلی:))
آخرم آقام نشست اما سرش درد گرفت:(




+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 17:14 توسط افسون | نظرات()



نمایش نظرات 1 تا 30