تبلیغات
اتاقی به اندازه یک تنهایی - خدایا سپاس

اتاقی به اندازه یک تنهایی

خدایا سپاس

وای دیروز اینقدر دلم برای اقاییم تنگ شده بود که حد نداشت...
بهش پیام دادم گفتم بعد کلاس میای دنبالم بریم خونتون؟
آخه  هیچکدوممون امری صحبت نمی کنیم
کلاسش یکم طول کشید وساعت 8اومد دنبالم ...
زنگ زد گفت عزیز نمیشه فردا بیای  پیشم؟
گفتم چرا میشه گفت ناراحت نمیشی؟
گفتم نه نمیشم عزیزم
اما شده بودم و فهمیدخخخخخ
گفت دو دقیقه دیگه دم درم
ذوف مرگ  شدم خخخخخخ
شام رفتیم بیرون
کلی خوش گذشت بهمون
بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود
گفت پس من چیکار کنم که هر روز دلم برات تنگ میشه و نمیای پیشم؟
منم سکوت کردم خخخخ
خو جواب نداشتم دیگه ..
همه چیز ارومه من چقدر خوشبختم
خدایا سپاس



+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد 1394 ساعت 10:18 توسط افسون | نظرات()



نمایش نظرات 1 تا 30