تبلیغات
اتاقی به اندازه یک تنهایی - ناراحتم به وسعت دریا

اتاقی به اندازه یک تنهایی

ناراحتم به وسعت دریا

تا دیروز فکر میکردم آخه این چه فکریه بابای من داره؟خو پدره من بذار یکدفعه غلام زادشونمبیارن دیگه چه کاریه بیافته جلسه ی دیگه...
اما...
دیشب فهمیدم نههه ادم قبل شازده پسر باید از خونوادشم  شناخت پیدا کنه...
بابا ومامانه جواد یه ادمای عصا قورت داده ای بودن که نگو :|
منم همون دیشب به خانوادم گفتم اینا نه...
اصلا اشتباه کردم اجازه دام بیان والله بوخوداآدمای نچسب!
برای همین دوستان گرامی در جریان باشید که تمرکز رفت به سمت خانواده ی فرزاد


++دیروز یه اتفاقی افتاد..
خودم خونوادمو چشم زدم...داداشام بحث کردن ، دعوا کردن هر دوتا از خونه زدن بیرون که دیگه نیان
 من میدونم دیگه نمیان
ما هم بی هوا رفتیم سمت یکی از داداشامون که جلوشونو بگیریم
 برای اون یکی سوتفاهم شد که اون داداشمو بیشتر دوست داریم
 گفت دیگه داداش صداش نکنیم
دیروز روز خوبی نبود  برای هیچکدوممون
آبجیم امتحان داره فردا...روحیش عجیب حساسه...کلی از درسش عقب افتاد ..
براش دعا کنید20بشه..آخه آبجیم معدلش از اول ابتدایی20بوده...
ترم قبل شد 19/96براش دعا کنید امتحان زیست داره


نمیخواستم اینارو بگم اما گفتم که وبمه..ماله منه ...دوست ندارم شناخت بعضیاتون باعث معذب شدنم بشه...


+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد 1394 ساعت 09:29 توسط افسون | نظرات()