اتاقی به اندازه یک تنهایی

حسه بدیه...

یه جای زندگی داره میلنگه......

میدونم چی میخوام....

اما انگار

یکی به صندلی دستو پاتو بسته باشه ، یه پارچه هم گذاشته باشه تو دهنت ،چشماتم با دستمالی بسته باشه....

تو در واقع فقط نفس میکشی ....میدونی آزادی میخوای اما نمیدونی چطوری ...

.درگیرم ...یه درگیری ذهنی میدونم چی میخوام اما نمیدونم چطوری



+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 ساعت 11:52 توسط افسون | نظرات()