اتاقی به اندازه یک تنهایی

خدایا دمت گرم

امروز رفتم دکتر...
تو مسیری که می رفتم همش به خودم میگفتم خب چی میشه من امروز بهترین دوستمو ببینم که عشقمه...
همه ی مسیر تو فکرش بودم که نزدیکه چند ماهه نمی بینمش...
اخه اونروزی هم که گفته بود میاد خونمون نیومده بود....
اول بگم که پزشکم از جراحیش راضی بود....خداروشکر
گفت باید بری یه عکس بگیری از دندونت...خب رفتم بگیرم...من وبابا بودیم....
.یهویی دیدمش اینجاست که به واژه ی یهویی ایمان اوردمیعنی واقعا یکدفعه از روبه روم دراومد ...
ساعت حدودا8 خورده ای بود...میخواست بره دانشگاه...
باور کنین انقد جفتمون شوکه شده بودیم  که نمیتونستیم حرف بزنیم
به 10یا15ثانیه هم نکشید خداحافظی کردیم به مسیرمون ادامه دادیم....
امروز یادم نمیره که خدا چطوری صدای دلمو شنید اخه خیلی دلم براش تنگ بود هنوزم هست...
اما گرفتن دستاش تا یه مدت دیگه رفرشم کرد....
دیروز مامان میگفت یه هفتس بهم ریخته ای راست میگفت چون واقعا دلم برای دوستم تنگ بود
 از طرفی هم بحث های اخیر که با دوستام داشتم وبالعکس واقعا با روحم بازی کرده بود...
اما این دوستم لا مصب قرص آرام بخشه برام..

خدایا حفظش کن دوسش دارم مثل خواهرم


+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت 1394 ساعت 17:39 توسط افسون | نظرات()