اتاقی به اندازه یک تنهایی

بعله اینجوریاست عزیزم:)

همیشه که نباید هر تصمیمی میگیری آقات بدونه که...
مثلا اینکه
امشب شام خونمون دعوته :)
اگه الان بهش بگم خوشحالی میکنه تو حساب و کتاب اشتباه میشه
حالا بیا درست کن باید از جیب بدیم خخخخخ
پس گذاشتم بگه دلم برات تنگ شده منم بگم اووووم خب چقدر تنگ شده بعدش بگه خیلییی
اصلا باید بگه خیلی راه دیگه ای نداره:)
بعدش بگم خب پس چرا نشستی بیا خونمون دیگه ببینم همه جا شام اینقدر دیر میری هان؟؟؟؟؟؟
نمیدونین اگه بگم بهش چقدر خوشحال میشه که ...
اول میگه واقعاااا؟؟؟داری جدی میگی؟؟؟؟
بعدش میگه من دو دقیقه دیگه اونجام
آخه  همیشه بعد کارش میگه دلم برات تنگ شده نمیای پیشم ؟خخخ
منم میگم الان نه
روز بعدش خودم زنگ میزنم بعد کارش بیا دنبالم

"""من به طرز عجیبی آقامو میشناسم"""



+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1394 ساعت 11:43 توسط افسون | نظرات()



خدایا سپاس

وای دیروز اینقدر دلم برای اقاییم تنگ شده بود که حد نداشت...
بهش پیام دادم گفتم بعد کلاس میای دنبالم بریم خونتون؟
آخه  هیچکدوممون امری صحبت نمی کنیم
کلاسش یکم طول کشید وساعت 8اومد دنبالم ...
زنگ زد گفت عزیز نمیشه فردا بیای  پیشم؟
گفتم چرا میشه گفت ناراحت نمیشی؟
گفتم نه نمیشم عزیزم
اما شده بودم و فهمیدخخخخخ
گفت دو دقیقه دیگه دم درم
ذوف مرگ  شدم خخخخخخ
شام رفتیم بیرون
کلی خوش گذشت بهمون
بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود
گفت پس من چیکار کنم که هر روز دلم برات تنگ میشه و نمیای پیشم؟
منم سکوت کردم خخخخ
خو جواب نداشتم دیگه ..
همه چیز ارومه من چقدر خوشبختم
خدایا سپاس



+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد 1394 ساعت 11:18 توسط افسون | نظرات()



اِهم

✍ ببــــین حاجــی✎
✍ ﺟــﺎﯼ ﺍﯾﻨــکــه✎
✍ تو مجــــازی✎
✍ ﻭﺍﺳـــه ﺑﻘــــﯿﻪ✎
✍ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﺎﺷـــی✎
✍ ﺑﻬﺘـــﺮﻩ✎
✍ اون بیــــرونﯾـﮑــﻢ✎
✍ به ﻓﻜـﺮ ﺁجــــــی✎
✍ خــودت ﺑﺎﺷــــی✎

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد 1394 ساعت 17:58 توسط افسون | نظرات()



..

فرزادم خیلی دوستم داره
یه وقتایی این دوست داشتن زیادش باعث ناراحتی میشه
دوست داره هر روز ببینمش و هر روز کنارش باشم
این  خواسته تو کت من نمیره
خب از طرفی پدرمم زیاد خوشش نمیاد خونه پدرشوهرم برم
میگه بذار دلتنگت بشن نذار از مزه بیافتی وبراشون عادی بشی
اینو درمورد  فرزادم میگه ، میگه زیاد نبینش که براش عادی بشه دیدنت
و منم حرفاشو قبلو دارم زیاد
میدونین فرزادم فکر میکنه علاقم بهش کمتر از اونه اما اینطور نیست اگه نمیخوام هرروز ببینمش دلیل بر نبود علاقه نیست..
من نمیخوام این عشق تبدیل به عادت شه...
میخوام همینقدر ناب بمونه...
خدایا کمکمون کن...
دیشب برای اولین بار رفتیم خونه داداش فرهاد یعنی برادر شوهرم
بهم  یه ظرف شیرینی خوری داد البته میشه به عنوان جا میوه ای هم برای تعداد کم استفاده کرد
مثلا  من وفرزادم ..آخه آقام میوه خیلی دوست داره خخخخخ
واگه آقام نباشه برا تعداد 5نفرم کافیه
ظرف خیلی شیک و قشنگیه دستشون درد نکنه..
خداییش خیلی خجالت کشیدم..
شب خوبی بود...
داداش فرهاد همسایه ی روبه روییمونه ..
وای بچه ها نمیدونین چه فازی داد از رو بلوار اومدم خونه خودمون
مسافت نزدیک ..آخ که خیلی چسبید
همین دیگه
یا علی



+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد 1394 ساعت 10:52 توسط افسون | نظرات()



:(

منو فرزادم با هم خوب شدیم یعنی همون دیروز با هم خوب شدیم...
چرا من ننوشتم یه چیزایی رو مثلا اینکه وقتی می خواست برسونتم خونه ...چون میدونه عاشق ساندویچم
برام ساندویچ خرید و با کلی چیپس وپفک خخخخخخ تا از دلم در آره...
اما خو همه چی خوب شد مثل سابق...
مهسا عزیزم فکر کنم  تو بودی گفتی هر دفعه یه چیز میخرم آره خب هر دفعه یه چیز میخرم
اخه اقاییم خوشش میاد بهش بگم اینو بخر اونو بخر ..خو منم میگمچی از این بهتر 

+++++
من می خوام رسما قاتل پری و پریسا بشم نظرت چیه مهسا؟
بابا بیخیال کنکور دیگه..
پری رتبت که خیلی خوبه حتما یه جای خوب قبول میشی...
پریسا ، من زنگ زدم که باهات بحرفم اما جوابمو ندادی


این چند روزی همچین روزای خوبی نبودن:(
آخه من باعث شدم دوستم با آقاش بحث کنه بخدا ناخواسته:(
دوستم گوشیش خراب شده برای همین میگه به آقاش پیام بدیم
منم از اینکه یکی جواب پیاممو نده بیزارم بیزار
بهم پیام داد منم بلافاصله بعدش پیام دادم
اما مثل اینکه  آقاش  گوشیشو گرفت رفت
منم فکر کردم دستشه جواب نمیده
منم اس دادم گفتم ببخشید معذرت میخوام  مزاحم شدم بای
آقاشم صندوق پیام گوشیش پر میشه پیامو مجبور میشه بحذفه
بعد یه طوری به خانومش که دوستم باشه میگه بهش پیام دادم اما نمیدونه چی دادم چون حذف کرده...


ای بابا بیخیال  خودم قاطی کردم ...روز خوبی نبود
مهم اینه میخواستم اینجا یه چیزی ثبت شه...


+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر 1394 ساعت 09:21 توسط افسون | نظرات()



اِهم

قابل توجه همه...
اگه قراره گریه زاری راه بندازین برا کنکور من کامنتدونی رو ببندم!
شیرینی منم یادتون نره ...یالله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز با آقاییم رفتم خریییییید ...یه مانتو وشلوار خریدم..
هر دو کرم ..شلوار کتان کرم با مانتو کرم..........خیلی خوشمله

میدونین بچه ها من آدم زود رنجی ام...دیروز یه ذره صدای آقام  رفت بالا دلم شکست گریه کردم ...
فرزادمم گریه کرد هیچوقت فکر نمیکردم گریه کنه...اما دیروز وقتی اشکمو دید خیلی گریه کرد تا جایی که من اونو ساکت کردم
همه چی خوبه دوسش دارم دوسم داره ...نه کم خیلی زیاد...اما من زودرنجم خب...
اصلا چرا مردا باید صداشون بره بالا...
بهم پیام داد عزیز  به خاطر تن صدای مردونم بود که صدام رفت بالا
بهش پیام دادم بهم شخصیت مردونتو نشون بده نه صدای مردونتو....
الان هر دو با هم سر سنگینیم ...
مخصوصا که تنهایی رفتم برا ثبت نام وام ازدواج...
آخه فقط مدارک خودمو دادم خخخخ
بیشتر ناراحت شد...
دوستش دارم
دوستم داره
بهم ایمان داره
بهش ایمان دارم

خدایا هر روز عشقمون رو به هم بیشتر از روز قبل بکن...


+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر 1394 ساعت 15:02 توسط افسون | نظرات()



"مهم"

سلام
چند تا کامنت اولو خوندم وبقیشو تایید کردم...
وشکر خدا که خوندم  و مثل سابق صرفا تایید نکردم.
بعضیا گفتین من دوست ندارم شما باشین ویا احیانا معذبم..
خواستم بگم اینطور نیست تو یکی از اپ های قبلی گفته بودم
دلیلی نمی بینم با وجود شما معذب باشم
اینجا وبه منه مال منه..پس هر چی دوست دارم توش می نویسم
اما من فقط یه قانون دارم تو وبم اونم اینکه:
1-آدرس ایمیل بذارین ، عکس بذارین ، شماره بذارین ،و...ناراحت نمیشم اما حذفم نمیکنم
اگه عکستون کپی شد اگه شمارتونو گرفتن به من ربطی نداره چون وبلاگ من خواننده خاموش خیلی داره
طوری که امروز تا به الان بازدید وبم 207تاست واگه یکی از این افراد موجب آزارتون شد من مسببش نیستم.
و حالا که قرار بر این قانون شد کامنتای هر آپی از امروز باز باقی می مونه و هرگز بسته نمیشه.

تمام



پرییییی از این حرفا نداشتیییماااا
 برگرد تا با پس گردنی برت نگردوندم آباریکلا دختر خوب



+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر 1394 ساعت 14:14 توسط افسون | نظرات()



عید مباااارک:)

عید فطرو تبریک میگم به خودم ، تبریک به شما ، هییی با توام تبریک به شما هم ، تبریک به همه

خسته نباشین خخخخخخ









+ نوشته شده در شنبه 27 تیر 1394 ساعت 08:13 توسط افسون | نظرات()



:)

این آهنگو آقاییم بهم تقدیم کرد :) اینقدر خوشحال شدم که انگار مهرنوش نخونده خودش خونده برام:)


تو که چشمات خیلی قشنگه
رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید

می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی

دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی

می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

تو که چشمات خیلی قشنگه

رنگ چشمات خیلی عجیبه
تو که این همه نگاهت
واسه چشمام گرمُ نجیبه

می دونستی همه ی آرزوهامو واسه ی چشم قشنگ تو پروندم، رفتش

می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که جوونیمو واسه چشم عجیب تو سوزوندم، رفتش
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟

می دونستی که نموندی

دلمو خیلی سوزوندی
چشاتو ازم گرفتی
منو تا گریه رسوندی

می دونستی که چشامی همه ی آرزوهامی

می دونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی



+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 13:02 توسط افسون | نظرات()



اووووف

سلاااااااااااام
عزیزان گرامی به من دقت کنین شبیه چی هستم؟یکم بیشتر دقت کنین آباریکلا از اون عقب میگن شبیه دکمه تایید شود
یعنی به فکر فکتون نیستین به فکر دستای من باشین که 10دقیقس دارم میزنم تایید شود
چه خبراااا؟ما نیستیم خوشحالین؟؟خوبین خوشین؟؟
به ما که بسی گوش شیطون کر خوش میگذره....
همه چی مرتب ، عالی...
من تازه بیدار شدم مثل چیز پریدم روکامپیوتر
دیروز رفتیم عکسای عقدمون رو گرفتیم....اینقدر خوشگل شدهههه که نگو خو عروسش خوشگل بوده
اعتماد به سقف
یکیشو میزنه  تخته شاسی...اونم خیلی خوشمل میشه خیلیییی...خخخخخ






+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 10:16 توسط افسون | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 23 :. [ ... ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ 12 ] [ ... ]