اتاقی به اندازه یک تنهایی

...

بهتون گفتم اینجا وبمه دلیلی نمیبینم معذب باشم ...
خب می نویسم بعضی چیزارو  بدون اینکه  باهاتون رو در بایستی داشته باشم..
دیشب با آقاییم بحث خیلی بدی داشتم...
برا ما خیلی بد بود وقتی تو این چند وقت بحثمون خیلی کم بود..
چرا؟
قرار بود جشنمون تا آخر تابستون باشه انداختن مهر ماه..ببین با تاریخش کنار میام اما یه چیزی آتیشم زد که با عث بحثمون شد...
اینکه  خانوادش تصمیمی گرفتن بدون اینکه حتی به من بگن به عنوان عروس ...
اینکه قراره چند روز دیگه برن تالار تعیین کنن بدون اینکه با خانوادم صحبت کنن...
بهش گفتم من چه نقشی دارم تو زندگیت؟
جز اینکه بیام خونتون یا بیای خونمون؟
میگه شریک زندگیمی
بهش گفتم اخه این چه شریک زندگی بودنی هست که من حتی نمیدونم تاریخ جشنم کی هست؟
بهش گفتم شما برا خانوادم که هیچی برا منم ارزش قائل نشدین در جریان قرار بگیرم
بهش گفتم  اینطوریه تالار و تعیین کنین وقت آرایشگاهم بگیرین من دوساعت میرم آرایشگاه دو ساعتم تالارم بعدش خداحافظ
یعنی حتی ارزش قائل نشدن با خانوادم صحبت کنن
بهش گفتم تو سرمو پیش خانوادم پایین آوردی ..
برم به بابام بگم بابا تاریخ جشنو تعیین کردن و من نمیدونم چه تاریخیه تالارم رزرو کردن و من نمیدونم چه تالاریه
بهش گفتم پشتمو خالی کردی تو قع داشتم به عنوان شوهرم به نظرم اهمیت بدی و نظرمون یکی باشه
 اما تو که هیچی ممتنعی خانوادت تصمیم گرفتن
بهش گفتم من نمیدونم ما از پشت کوه اومدیم شما از نیویورک که عرف جامعمون اینقدر فرق داره
اخرشم گفتم خداحافظ قطع کردم
الانم باهاش قهرم
صبح بخیر گفت جواب ندادم
بذار تعیین کردن به عنوان عروس (هه) میرم یه چند ساعتی میشینم بعد میام اما دارم براشون بذار وسایلی بگیرم که متلاشی بشن
 برا عقد خیلی باهاشو کنار اومدم فکر کردم ببو گلابی گیر اوردن
برا خونه هم که گفتم باباش میخره زدن زیر حرفشون..باباش بهم میگه خوشحال بودم یه چی گفتم..
منم به بابام گفتم بابام گفت اگه خونه نگیره عروسی نمیگیرم تو هم نمیری اونم نمیذارم بیاد تا خونه بگیره  عروسی کنین ...
من دارم براشون بر من ارزش قائل نمیشن...
تازه برمیگرده میگه به دلایلی که نمیتونم بگم!!! صحبت کردن جشنمونو انداختن مهر ماه!!!
باز عصبانی شدم اینارو نوشتم اما نمیشد نمی نوشتم ...
میگه ما مستقل که نشدیم من و تو تصمیم بگیریم بزرگترا باید تصمیم بگیرن
منم گفتم چطور وقتی میگی بیا میگم نه میگی مگه زن من نیستی مستقل نشدی؟
الان بزرگترا اشکال نداره بزرگترا یعنی پدر ومادر تو و پدرومادر من
نه که برگردی بگی آبجی فهیمه میگه مانتوهای مدرسو بدوزم جشنو بندازین مهر
میگه خانواده داماد تعیین میکنن تاریخ جشنو
منم برگشتم گفتم اون شب خانواده داماد بودن و تصمیم گرفته شد تا اخر تابستون
گفت من نبودم
گفتم فکرن میکنم پدرومادرت اومده باشن و تو نپرسیده باشی چی شد و چی نشد
خودت گفتی مگه امکان داره خونوادم بهم نگفته باشن حرفایی که رد وبدل شد بعد اینکه از خونتون اومدن
....
خلاصه قطع کردم
باهاشم قهرم






+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور 1394 ساعت 11:01 توسط افسون | نظرات()



....

وای خدایا متوچکرم...ازا ون بارونایی که دلم میخواست اینجا داره می باره ..
اما کاش ادامه داشته باشه تا آقاییم از سر کار بیاد دنبالم
ماشینو پارک کنیم پیاده بریم خونشون ...
وووییی خیلی وقت بود بارون نیومده بود من الان خوشحالللللللم...کاش تو شهر های شمام بارون بیاد



+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور 1394 ساعت 10:25 توسط افسون | نظرات()



من او را عاااااشققققم

دوستت دارم

مـــیـپــرســـی چــقــدر دوســــــتـم داری؟؟

مـــیــــخـــنــدم :-)

جــهـــان را مـــتــر كـرده ای؟!

چشمهایت

ﻧﻤﯿـﺩﺍﻧم ﭼﺸﻤﺎﻧﺘـ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻬـ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯿـﮐه ﻧﮕﺎﻫم
ﻣﯿﮑﻨﯿـیﭼﻨﺎن ﺩﻟم ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻨﺘـ ﻧﮕﺎﻫﺘـ
ﻣﯿﻠﺮﺯﺩﮐه ﺣﺴـ ﻣﯿﮑﻨم ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎﺳﺘـ
ﻓﺪﺍ ﺷﺪن ﺑﺮﺍی ﭼﺸﻤﻬﺎیی ﮐه
ﺗﻤﺎم ﺩﻧﯿﺎﺳﺘـ…


++ دلم یه بارون این شکلی میخواد که با فرزادم بدون چتر توش راه بریم من عااااااشق بارونم

اعتماد

با اعتماد دستانت

جز به آغوشت

سقوط نمیکنم...




+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1394 ساعت 15:48 توسط افسون | نظرات()



کلی حرف دارم اما...

27/5/1394دومین ماهگرد ازدواجمون بود...
برای همسریم یه کیف پول خریدم مارک گراد..کلی براش هزینه کردم...اما قابل آقاییم رونداشت و لیاقت هزینه ی بیشتر از این رو  داشت..
آقاییمم بهم 100تومن پول داد...
روز خوبی بود برامون....
مامان و ابجی فهیمه و پردیس دخترش مشهدن...البته با خاله های فرزادو...
و البته از طرف جلسه ی خونگی که داشتن رفتند وگرنه منم باهاشون میرفتم
در هر صورت خوش به حالشون من که خیلی وقته مشهد نرفتم...
دیروز ناهار وشام آقاییم پیشم بود امروز صبح از خونمون رفت سرکار...
من فرزادمو دوسش دارم...
راستشو بخواین ما هیچ تضاد فکری با هم نداریم هیچ بحثی هم نداریم اما
تنها بحثمون اومدن ورفتمونه...البته خداییش فقط فرزادم گیر میده بیا و یا بیام
نمیدونم شاید درک من از شرایط نامزدی بالاتره تا اون...
ومیگم تنها بحثمون تو این 2ماه و 2 روز همینه...
به هر حال من دوست دارمش به اندازه ی جونم...
البته یه بارم 3روزی باهاش سرسنگین بودم عجیب...
چونکه باباش گفته فعلا براش خونه نمی خره ...
منم واگذار کردم به بابام که به وقتش با بابای فرزاد صحبت کنه....
فقط میدونم تا خونه نگیرم عروسی نمیکنم...
فرداشب عروسی دعوتم...
فردا صبح تا ظهر با آقاییم هستم میریم دور دور بعدش میام خونه برا عروسی آماده شم...
دلم برا عروسی تنگ بود:)


++++
من رفتم وب ماهی یه هآی ویه بای دادم
وقت نمیشه بیام اونجا...کسی احیانا دلش تنگ شد بیاد پیشم یه وبلاگ خرابه دارم




+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394 ساعت 11:51 توسط افسون | نظرات()



....

سلااااااااااااااام
بذارید بگم که من اصلا و ابدا بیم عرفت نبوده ونیستم...
به پریسا زنگ زدم که بگم نتم قطعه اما اف بود طب معمول...
من باز میام فردا


+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد 1394 ساعت 22:26 توسط افسون | نظرات()



خوشا به سعادتان

شهید گمنام
 یعنی شهیدی که می توانست عقب بیاید اما ماند...
محمد احمدیان



3253317_825


امروز تشییع شهدای غواص بود...
جمعیت خیلی زیاد بود اما دلم گرفت از غریبیشون...
چون معلوم نبود مادرش کیه و خواهرش
دلم از این غریبی گرفت
شهدایی که با دستای بسته به شهادت رسیدن...
جوونایی که فقط ازشون یه لباس و 4 تا تیکه استخون موند
+
یه طناب رو دستشون


+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 16:00 توسط افسون | نظرات()



:(

دیشب آقاییم با دوستاش رفتن ویلای یکی از دوستاش...
آنتن نداشت آخ چقدر گریه کردم دیشب...
آنتن نداشت و نتونستم بهش شب بخیر بگم...
البته با گوشی علی دوستش بهم پیام داد گفت دوتا گوشی هاش  آنتن نداره...
نگران نشم..
شب خوبی نبود برام...
امشب میاد پیشم
تمام دیشبو امشب  با آرامش تو بغلش جبران میکنم


+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 14:24 توسط افسون | نظرات()



برای تک ستاره آسمون قلبم*فرزادم*

تمام گوشه ها

تمام ‏گوشه‬ های
جهان
را ‫‏بگردم‬
‫‏جیگر‬ گوشه ام
‫‏تویی‬........


روزها

 

خواب ها تمام میشوند

تو اما...

رویای بی انقضای منی


نگاه تو

نگاه تــــــو..

مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند..

چه معجــــــــونی می شود..

زندگــــــی..

با لمس دستانِ تـــــــو..

با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..

دنیا

چه کرده ای تــــــــــــو با این دلمـــــــــــــ

که تا دنیا دنیاستــــــــــــــ

هیچ کس برای من تــــــــــــــــو نمی شود





+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد 1394 ساعت 11:14 توسط افسون | نظرات()



بدخیم می فهمـــــــــــــی؟ بدخیم



چیزی در سـیـنه ام

به شکلی بد خیم
تو را می خواهد…



I


                                                                
        

FARZAD


+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد 1394 ساعت 17:13 توسط افسون | نظرات()



:)

با سلام خدمت شما دوستان
اِهم
چه رسمی
صدا میاد اون عقب یا باید بزنم تو سر میکروفن؟
مثل اینکه اشاره میکنه صدا میاد:)
احوال شما ؟مشغول به چه کاری هستید؟
ایام خوش است؟
خب الحمدلله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این سه روزی همش با آقاییم بودم
نی ناینگ نی ناینگ
پریشب خونه ی ابجی فریده دعوت بودیم
بهم یه دست فنجون ونلعبکی...نمیدونم درست نوشتم یا نه پس یه دست فنجون اینااااااا خخخخخ داد
زنگ زد به آقاییم ..من و آقاییم رفتیم انتخاب کردیم خرید برامون خیلی خوشگله خو مگه میشه سلیقه ی من بد باشه
دوستان اشاره می کنن نیاز به عصبانیت نیست ...بچه ها تسلیمن خخخخ
دیشبم آقاییم شام خونمون بود  ساعت  6 بیدار شد که بره سر کار
خب پری عزیز من که نمیتونم اینجا بی سانسور بنویسسسسمممم:|
فقط بدونین خستتتتم چون انرژی ندارم
اشاره میکنن حرف دیگه ای بزنی فیلتر میکنیمت :|
فرزادمو خیلی دوست دارم خب اونم خیلی  دوستم داره
نه
اون خیلی خیلی خیلی دوستم داره
منم خیلی خیلی خیلی دوستش دارم
نه  اون منو& دوست داره
منم اونو &دوست دارم



+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 11:25 توسط افسون | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 23 :. [ ... ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ ... ]