اتاقی به اندازه یک تنهایی

ناراحتم

آبجیم میگه اگه چیزی به آدم درس بده خیلی خوبه حالا حتی اگه ضرر باشه ..
راست میگه منم از یه چیزایی درس گرفتم ...
مثلا چی؟؟
مثلا دیگه به کسی از ایده هام نگم..
امروز تولد پردیس ورویاست...تو یه روز به دنیا اومدن خواهرزاده وبرادرزاده ی عشقم..
با اختلاف یکی دوسال
شب میریم پیتزا میخوریم تولدشم بد از شام تو ویلا میگیریم...
این ایده ی من برای تولد فرزادم بود که به خواهرش گفتم ...
چون قرار بود با علی (صمیمی ترین دوست عشقم)در ارتباط باشم
ترجیح دادم خواهرش فهیمه بدونه که خدایی نکرده یه وقت سوتفاهم برای کسی نشه...
کار از محکم کاری عیب نمیکنه...
اما الان همون ایده ی منو که برای فرزادم بهش گفتم  برا بچش پیاده کرد...
هععععیییییییییییی


+ نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 09:07 توسط افسون | نظرات()



خدایا سپاس

دیروز طبق چیزی که گفتم رفتیم جنگل..
برف بازی..
منو عشقم
مصطفی وافسانه...
جای همتون سبز ...کلی برف بازی کردیم ...
وکلی سر خوردیم ..
با کفی ماشینمون...
کاش تیوپ میبردیم اما یادمون رفت...
ایشالله دفعه ی بعد...
شامم که رستوران بودیم...
بازم 4تایی ..
ساعت6ینا بودیم رسیدیم هر کی رفت خونش ..مصطفی پیش افسانه من پیش فرزادم یکم استراحت کردیم
8اینا از خونه زدیم بیرون که بریم شام بخوریم ..
هی کجا بریم کجا نریم رفتیم رستوران ساعت10و20دقیقه رند تو خیابون خونمون بودیم...
روز فوق العاده ای بود ..خیلی خوش گذشت ..
خدایا سپاس بابتش
امروزم فرزادم پیشمه..نه که تعطیلن؟خوش خوشانشونه..
یه نیم ساعت دیگه اینا میاد پیشم..
یا علی مدد


+ نوشته شده در شنبه 21 آذر 1394 ساعت 10:38 توسط افسون | نظرات()



دلست دیگر...


پـنـجـره رو بـاز كـن

و از ایـن هـوای مـطـبـوع بـارانـی لـذت بـبـر

خـوشبـخـتــانــه

بـاران ارث پـدری هـیـچـكس نـیـسـت...








بر سرم

چتر گرفت؛

به تماشا

ایستادند

باران و رهگذران:)



عكس عاشقانه زیر باران


+
از الان بگم فردا جمعه منو عشقم ..مصطفی(دوست عشقم) وخانومش
قرار جنگل
برف بازی







+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر 1394 ساعت 17:58 توسط افسون | نظرات()



:)

سلاااااااااااااااام
آقاییم دلخوریش رفع شد ...
دیروز بهش اس دادم میای منو تا جایی برسونی ؟؟بیرون کار دارم..
اومد دنبالم تو شهر چرخیدیم...
راستش فهمیده بود کاری ندارم میخوام باهاش حرف بزنم..
با هم کلی حرف زدیم دلخوری هامونو رفع کردیم...
امروز رفتم پیشش..
اما از اونجا که از هم دلخور بودیم با دوستاش قرار گذاشت برن ویلا دور هم باشن
منم نخواستم آقام زیر حرفش بزنه پیش دوستاش  الان اومدم خونه تا بره پیش رفقاش
اما خب ما هم رفتیم جنگل دور دور...
خدایا شکرت جنگل 4رنگ شده
نارنجی زرد سبز وسفید!
یه درختایی سبز موندن یه درختایی برگاشون زرده ویه درختایی نارنجی
اما سفید چرا؟؟
چون یه قسمت از جنگل برف اومده...ودرختا سفید شدن
کلی عکس گرفتیم ...برف بازی کردیم...
جاتون خالی...
خوش گذشت امروزم...













+ نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394 ساعت 16:46 توسط افسون | نظرات()



..

گاهی ما آدما باعث میشیم یه سری اخلاقای بد تو فرد مورد علاقمون ایجاد شه..
گاهی مسببش عشق زیاده...
مثلا من باعث شدم یه اخلاق بد تو آقام شکل بگیره
اونم اینکه:
میدونه اگه ناراحت بشه کار مد نظرشو انجام میدم
و من از امروز بنارو بر این گذاشتم که از این عادت بندازمش
مثلا دیروز رفتم خونه داییم ساعت6اینا بود گفتم بیاد دنبالم بریم خونه خاله وهمکاراشو ودوستش اینا
بعد ساعت9وخورده ای دوباره اومدم خونه داییم
در صورتی که قرار بود ساعت  9ونیم 10 بگم بیاد دنبالم
اما به خاطر نرااحت نشدنش کوتاه اومدم
یا امثال این خیلی زیاده مثلا گفته بیا پیشم گفتم نه ناراحت شده
بعد من پاشدم رفتم پیشش
امروزم گفت بیا گفتم نه امروز امکانش نیست آقا ناراحته
ترجیح دادم امروز ازم ناراحت باشه
مثل یه بچه ای شده که با گریه کردن به خواسته دلش میرسه
ومن این اخلاقو از امروز در اون میکشم..
چون خودم باعث به وجود اومدنش شدم



+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 11:55 توسط افسون | نظرات()



آسمانم وقف او

 سلااااام
اگه بخوام از  آزمون وکالتم بگم که باید بگم آزمون وکالت دادم ...
سخت بود اما نه به سختی ای که تو ذهنم بود...
قبول نمیشم اما خب فکر نمیکنم رتبه بدی بیارم...
بازم تا خدا چی بخواد
شایدم آوردم خخخخخخ
آقاییم منو رسوند حوزه ی امتحانی و تا امتحانم تموم شه پشت در تو ماشین نشست ومنتظر موند
گاهی خدارو شکر میکنم به خاطر داشتن این آدم های خوب
مثل مادرم مثل خانواده ام مثل فرزادم
وقتی پشت در منتظر بود یاد مامانم افتاد که تنها پشت در 4ساعت منتظرم بود...
وقتی اومدم خم به ابرو نیاورد...گفت وظیفس اما من میگم لطفه ..مهربونیه..
خدایا سپاس به خاطر داشتن هر چیزی که می بینم وهر چیزی که نمی بینم
امروز 9/10 آقاییم ناراحته ازم ..آخه خالش اینا حلیم می پزن داییم اینا هم می پزن :|
انتظار داشت همه ی روزو پیش اون باشم اما من گفتم تا 9.نیم اینا خونه داییم هستم
 بعدش یکی دوساعت پیش تو ..بعدش دوباره منو بیار خونه  داییم لطفا که با مادرم بیام خونه..
آقا ناراحت شده ...البته یه جورایی برنامه ریزیش بهم خورده آخه قرار شد من اربعین پیش اون باشم همش
و منم چون نمیدونستم داییم حلیم میزنه گفتم باشه...
یه جورایی برنامه ریخته بود و من خرابش کردم..
اما سهوا نه عمدا
حالا ایشالله دعا کنین اخم آقام باز بشه...















+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر 1394 ساعت 09:37 توسط افسون | نظرات()



او مرا اهلی کرد...

امروز پنجمین ماهگرد ازدواجمونه....
5ماه گذشت ...یکم زودگذشت...
اما خیلی از روزاش خیلی خوش گذشت...
دیروز من وآقاییم رفتیم خرید ...
من یه پالتو خریدم ...خیلی خوشمله هاااا
دیگه چیزی نخریدم آخه داشتم ..نیاز نداشتم به خرید مجددش
پالتو هم نمیخواستم اما آقام گفت بخرم و برای پارسالو نپوشم..
سخت قانعش کردم چیز دیگه ای نمیخوام ...
از اینکه بهش بگم اینو برام بخر خیلی خوشحال میشه...
نمیدونم چرا ولی عاشق اینه که بهش بگم فرزادم  فلانم چیزو میخری برام؟؟؟
اونم بگه کدومشو میخوای؟؟
آقام بر عکس اکثر مردها تو خرید کردن خیلی صبوره...
دیروز که از ماشین پیاده شدیم گفت افسونم:) من تا 12شب برات وقت گذاشتم بازار بچرخیم
پس هر جا خواستی بریم:)
برای خودشم همینطوره باید کلی مغازه رو ببینه...
بعد یه دور دیگه بزنه انتخاب کنه:)
روزای خوبی رو میگذرونیم کنار هم...
عاشق تر از ما وجود نداره ...
هیس حرف نباشه  بگین باشه وجود نداره



+بعدا نوشت:رفتم پنل کاربریم تو 4 جوک...رسیدم به متن هایی که تو پاتوق تنهایی میذاشتم...
چقدر دلم گرفت...بیشتر از دوتا پستو نتونستم بخونم اومدم بیرون
تو اون دوتا پست  مینا72 هم بود چقدر دلم براش تنگ شده





+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت 10:41 توسط افسون | نظرات()



.

فرزادم همیشه بهم این شکلی گل رز قرمز میده البته یه وقتایی هم سفید :)




و منم همیشه بهش این شکلی میدم




بعدش اینشکلی میشیم خخخخخخ


تمام.
فققققققققققط
عااااااااااششششششششققشم



بعدا نوشت: امروز منو آقاییم میریم خرید..خیلی وقته نگفته بودم از خریدامون



+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان 1394 ساعت 11:14 توسط افسون | نظرات()



salam be rofagha

چطورین؟؟خوبین؟؟؟؟
دلم برای اپ کردن اینقدر(.) شده بود....
من درس نمیخونم!! ربطشم نمیدونم یهو اومد تو ذهنم:))
از تفریح های دونفرمون هر چی بگم کمه...خیلی وقته نگفتم...
اما در جریان باشین که ما هر وقت همو می بینیم یه جایی میریم...
جمعه رفتیم مرز اینچه برون چند ساعتی تو راه بودیم...
خیلی خوش گذشت ...
راستش من وآقاییم از اون دسته از نامزداییم که تا جا خلوت گیر میاریم تو جاده ...
خو بفهمین بقیشو دیگه...
اینبار جاده خلوت بود چه ارامشی داشتم تو بغل آقام ...فکر کن سرت رو سینش باشه اونم رانندگی کنه...
هر از گاهی هم سرتو نوازش کنه...
(زیاد بالا 18سال نبود گفتم خخخخخخ)
حس خوبیه تو بغل آقات باشی...
آروووم باشی
شاید این آروم بودنه حس لذت بخش تریه ...
چون هر کسی میتونه بره تو اغوش اقاش اما این لذتو شاید نچشه...
به نظرم جای قشنگی نبود...
اما خب یه جای جدید دیدیم و مرز ایران وترکمنستان فکر کنم...
اینکه اینطرف ایرانه و چند متر اونطرفتر خارج...حس جالبیه...
من فرزادمو دوست دارم به اندازه ی آسمون...
تو آسمون همه چی هست ستاره سیاره ...ماهواره خخخخ هر چیزی پس شامل آسمونم میشه
دنیا تو اسمونه پس فرزادم دنیای منه...









+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان 1394 ساعت 11:53 توسط افسون | نظرات()



:(

سلااااااااام
بچه ها من واقعا تا 1ماه دیگه اینجا نمیام....
همش 29روز مونده و من واقعا هیچی به معنای واقعی بلد نیستم...
چون چیزی نخوندم...
همش با آقاییم بودم
برام دعا کنین..
پری ِ منو هم تنها نذارین گفته بااااااشم اعصابشو بهم بریزین از دم پس گردنی رو خوردین...
پریسای من ومهسا و....
مواظب دلاتون باشین دل جوون وپاک بر نمیگرده برگرده هم مثل قبل نیست..
دل که بشکنه خوب میشه اما جاش تا ابد میمونه
پس قلبتون نشکنه وقلبی رو نشکنین
و به همه ی اون 196 نفری که تا این ساعت روز اومدن اینجا میگم (خوب  بود که بودین حتی خاموش)
یا علی مدد


+ نوشته شده در شنبه 9 آبان 1394 ساعت 09:10 توسط افسون | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 23 :. [ ... ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ 8 ] [ ... ]