اتاقی به اندازه یک تنهایی

...

وقتی چند روزی از یه مسئله میگذره وقتی از دور نگاه میکنم ...
می بینم درسته وظیفشه اما تا الان خودش میگفته فلان چیزو بخر ..
هر وقتم من گفتم فلان چیزو میخوام اصلا بدون نگاه به قیمت برام خریده...
عروسی داداشم تموم شد ولی فوق العاده تموم شد...
یه عروسی خاص ...
میدونین چرا خاص؟
چون داداش یه مولودی خون آورد ..وما به همه گفتیم آهنگ و رقص نداریم:)
خانومه یه نیم ساعت 45دقیقه خوند همه دست زدن ...جیغ زدن
 بعدش دوپس دوپس دوپس :))))
حنابندونم گذاشتیم اخره اخره مجلس
وقتی همه ی غریبه ها رفتن..
فقط خودی ها موندیم
چه فازی داد همه اقوام نزدیک ..
بعدش اومدیم خونه..
یه قربونی کردیم ...
یه چند دقیقه نشستیم
بعد دیگه عروس و دوماد رفتن خونه خودشون..
من وآبجی ومامانم ساعت 3صبح شام خوردیم :( اما یه شام فوق اعاده بود که خستگی رو ریخت از تن هممون
چه شب قشنگی بووووووود
ان شالله خوشبخت بشن


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن 1394 ساعت 18:10 توسط افسون | نظرات()



..

چهارشنبه عروسی داداشمه...
کلی خوشحالم
اما از یه طرف ناراحتم
فرزاد یه قرونم برای عروسی داداشم برام خرج نکرد لباسو که مامانم گرفت...
هدیه وشاباشو پول آرایشگاهم مامانم میده ..
ازش این همه بی تفاوتی انتظار نداشتم ...
من فکر نمیکنم توقع زیادی باشه اخه داداشم  همه ی پسرای اقواممون خرج های مییونی برای نامزداشون می کنن
فرزادم آدم خسیسی نیست اما واقعا موندم دریغ از یه گار واسه من...
راستش بیشتر از این سوختم که همه گفتن تو که شوهر داری ابقیه چیکار کنن
خواهرمو بگو کپ کرد وقتی هیچ کاری نکرد برام...
بهم میگه ساده از کنارش رد نشو عادت میشه براش...
خب خودمم می ترسم نکنه در آینده هم عادت بشه براش عروسی چیزی بگه ندارم کلکو بکنه..
واقعا تو کارش ایندفعه موندم که یعنی چی؟؟؟؟
عروسی اقوامم که نبود به خرج خودم برم عروسی داداشم بود...
ناراحتم


+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 10:45 توسط افسون | نظرات()



انسان ها عموما دو دسته اند : تـــو و بقیــــه . . .

منْ
معنیه تمامِ
واژه های عاشقانه را
در نازِ چشمانِ تو یافتم…








سرم را روی شانه ات بگذار تا همه بدانند

“همه چیز” زیر سر من است !



Image result for ‫عکس عاشقانه دختر وپسر‬‎


تمام خوبـــــی حس مالکیت اینه که
از کسی که دوسش داری بپرسی تــــــــو مال کی هستی؟!
و اون بدون معطلی بگه:
فـــــقط مـــــال تـــــــــــو








+ نوشته شده در شنبه 26 دی 1394 ساعت 11:10 توسط افسون | نظرات()



:(

امروز رفتیم دکتر ...
گردن اقاییم خیلی درد میکنه..
بیشتر به خاطر اینکه سرش پایینه و با کامپیوتره کارش...
امیدوارم هر چی زودتر خوب بشه طاقت ندارم درد داشته باشه :(



+ نوشته شده در چهارشنبه 23 دی 1394 ساعت 20:02 توسط افسون | نظرات()



..

یه وقتایی باس برگشت و دوباره ساخت تاروی خیلی هااا کم شه...
تنهایی نمیتونم بسازم هر کی پایس کامنت بذاره.


+ نوشته شده در سه شنبه 22 دی 1394 ساعت 09:15 توسط افسون | نظرات()



...

سلام ...
واقعا ببخشید من بی معرفت نیستمااا...
نه
فقط خونه نت نداشتم از خونه آقاییم تایید می کردم ...
به صورت سکرت:)
شاید همین چند روزی بهش بگم  یه وبلاگ بزنم...
از اینجا نمیخوام باخبر شه چون همه چیزمو اینجا می نویسم
فکر کن بیاد پست هایی که در مورد خواستگاریش نوشتم رو بخونه
وووییی فکرشم ترسناکه...
آخه اینجا همه ی واقعیتارو نوشتم....
بعد بیاد ببینه شب  بعد خواستگاریش یکی دیگم اومد...
آقاییم دلش میشکنه...
پس ترجیحا اینجا همچنان سکرته..
مال خودمهههههههههه


+ نوشته شده در یکشنبه 20 دی 1394 ساعت 14:00 توسط افسون | نظرات()



سلاااام

سلااااام خوببییین؟
دلم براتون تنگه چه خبرااااا؟
من و عشقم خوبیم
جاتون خالی کلی جاهای تفریحی رفتیم 
من و
فرزادم
روزای خوبی رو میگذرووونیییم


+ نوشته شده در شنبه 12 دی 1394 ساعت 16:47 توسط افسون | نظرات()



خدایا ببخش

خدایا ببخشید به خاطر حفای دیروزم ..بندتو که دیدی یکم نافرم بود...
ببخش بندتو


بعدا نوشت :
پری شاید تنها کسی که تو زندگیش تونست منو قانع کنه  تو بودی...
حرفات به دلم نشست و قانعم کرد...
راست میگی نمیدونه چیکار کنه وبارها گفته نمیخواد هیچکدوممون ناراحت شیم ...
من یه ذره لجبازم...اگه رو دنده لج بیافتم..
اما حرفات بی نظیر بودگفتم که قانعم کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 15:30 توسط افسون | نظرات()



ناراحتی دست از سرم نمیداره

دیشب به قدری ناراحت بودم از خواهرش که نتونستم نشون ندم
  که امروز به خاطرش با فرزادم بحثم نشه..منم  از دهنم پرید تو عصبانیت تو پیام بهش گفتم لعنتی . آقا باهام قهر کرد
منم باهاش قهرم ...دیگه جواب پیامامو نداد..خیلی طرف خونوادشه...
بهش گفتم خیلی عصبانی ام گفتم متلاشی ام گفتم از زندگی سیرم خودش ادامه داد که به اینجا کشید..
داداشم 5یا6ساله نامزده ..عقد کردن ..هر بار رفتیم جشن عقد بگیریم یکی مرد...
قید جشن عقدو زدیم گفتیم دیگه یکدفعه بعد این همه سال عروسی بگیریم
 انداختیم 9ام دوهفته دیگه..همه چیزو آماده کردیم...
مامان بزرگم فوت کرد...
من نمیدونم حکمت خدا چیه اما من ازش سر در نمیارم..خسته شدم کلافم..میخوام گوشیم کلا آف باشه ...
خداش بیامرزدش ...غم از دست دادنش یه طرف غم عروسی داداشم یه طرف ...قهر کردن فرزادم یه طرف...
یه آدم چقدر ظرفیت داره مگه...دلم مرگ میخواد  اگه خدا نکشتم دلم هوا کمی در سرنگ میخواد...


+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر 1394 ساعت 19:11 توسط افسون | نظرات()



قلبمو به نام او سند زدم

مخاطب قلبم ﺁﻏــﻮش ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ تــو ﺟـــــﺎ ﺩﺍﺭﺩ …

ﺍﮔﺮ ﺧـــــﻮﺏ ﮔـــــــﻮﺵ ﮐﻨﯽ

ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﻭ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻗﻠﺒــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨـــــــﻮﯼ

تــو ﺭﺍ ﻓﺮﯾــﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ …

ﻣﺨـــــــﺎﻃﺐ ﮐﻼﻣـﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ …

ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺿﺮﺑــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﻫﻢ تــوﯾﯽفرزاد


به امید این روووز

من +بچمون+فرزادم


بگذار همه ی زندگی ام گره ی کور بخورد

دستهای “تــــــــــو” که باشد ملالی نیست…

با نگاه “تـــــــــــو”

گره از همه چیز باز میشود

حتی از دل گره خورده من!






+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر 1394 ساعت 10:04 توسط افسون | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 23 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]