اتاقی به اندازه یک تنهایی

التماس دعا

مارا به دعا کاش فراموش نسازند

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند...!


التماس دعا








+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر 1394 ساعت 12:16 توسط افسون | نظرات()



مگه میشه؟؟؟مگه داریم؟؟؟؟

من اینجارو به عشقم نشون نمیدم ...

چون ادما یه وقتایی نیاز دارن که یه جایی باشه که هیچکس ندونه وحرفاشون رو راحت بزنن

 بدون اینکه بترسن کسی بفهمه...

منم اینجارو گذاشتم تا یه وقتایی که دلم گرفت و اقاییم نبود همه ی حرفامو اینجا بزنم ...

بدون اینکه بترسم آقاییم بخونه وناراحت بشه...

احتمالا شاید یه عکس از خودم وآقاییم بذارم  و به یکی دو نفرتون اجازه بدم ببینین


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



مگه میشهههه؟؟؟؟مگه داریمممم؟؟؟؟



+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر 1394 ساعت 13:40 توسط افسون | نظرات()



امان از چشمان تو....

یک روز

فردی قدم به زندگیتان خواهد گذاشت…

و شما را متوجه خواهد کرد که چرا هرگز،

با هیچ‌کسِ دیگری دوام نیاوردید !




+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 15:13 توسط افسون | نظرات()



یه روز خوبِ دیگه...کنار بهترین مرده روی زمین

آقاییم پنجشنبه وجمعه ها تعطیله...
پنجشنبه  بعد افطار با دوستاش  بود میگه بدون من بهش خوش نمیگذره
 اما میخوام از خدا که بهش خوش بگذره
دیروز که بیدار شدم بابام گفت به فرزاد جان بگو اگه برنامه ای نداره امروز با هم باشین
منم به آقاییم گفتم اگه برنامه خاصی نداره امروز با هم باشیم بریم دور دور
اونم گفت نخییییر من برنامم توئی آماده شو میام دنبالت
رفتیم یه نیم ساعتی خونه ی بابا اینا بودیم بعدش رفتیم دور دور...
البته از اونجایی که من مریضم  سرماخوردم وباید قرص بخورم
آمپولم بزنم روزه نداشتم اقاییمم  به خاطر من روزه نگرفت خدا مارو ببخشه ...
ببخشید اینارو میگم ..اما ناهار رفتیم اکبر جوجه
بعدش رفتیم یه چند دست لباس خریدیم ..
دوتا مانتو تابستونه خریدم با یه تاپ وشلوارک برای آقایی البته پولشون با اقاییم بود
بعدش رفت یه هندونه خرید  و یکم شبرنگ وشلیل ویوسفی رفتیم جنگل
جای همتون خالی کلی عکس گرفتیم.... بعدش
 وسط جاده از یه تپه بالا رفتیم  طوری که همه ی ماشینا یه کوچولو بودن ...
آقاییم میگفت خوبه خوشم میاد خانومم نترسه
ولی موقع برگشت کلی دستمو گرفت که زمین نخورم
از اون بالا هم کلی عکس گرفتیم...
یه جاهایی گوشیشو تنظیم کردیم عکس دونفره داریم
یه جاهایی هم سلفی داریم یه جاهایی هم عکس  تکی داریم
ساعت  6 باید قرصمو میخوردم که اقاییم رفت یه آب معدنی خرید قرصمو خوردم ...
صدام انگار از لوله بخاری بیرون میاد
بعدش رفتیم خونه ...فکر کن افطار  و شامم خوردیم اونم به درخواست اقام ماکارانی
دیگه داشتیم رسما منفجر می شدیم
اما نمیتونستیم بگیم سیریم و روزه نداشتیم پس خوردیم...

روزه فوق العاده ای بود ....خدایا شککککککککککککرت
یه جمعه ی بی نظیر
امیدوارم همه ی دوستای مجردم طعمشو بچشن




+بعدا نوشت : متاسفانه وبلاگ ماهی چون از 93 بود مطالبش حذف شده...کاش یه وب جدید بزنه...
یعنی هیچکدومتون ازش شماره ای ندارین؟



+ نوشته شده در شنبه 6 تیر 1394 ساعت 11:58 توسط افسون | نظرات()



باید زندگیم رو مدیریت کنم

پری عزیز که گفتی قالب وبلاگمو و.. عوض کنم باید بگم که...
عزیزم من تا قبل فرزادم  تنها نبودم که بخوام باا ومدنش قالبمو عوض کنم که حال وهوای شاد بگیره...
این قالب و ایکونمو دوست دارم....مخصوصا اون گله برام خاطرست از اول همین بوده....
برای همین نیت ندارم عوضش کنم...
اما در مورد اینکه چرا تا به حال اینجارو به فرزادم نشون ندادم برای این بود که خواستم از آپ خواستگاریش بگذره:))
............
میخوام زندگیم رو مدیریت کنم.....


+اینکه  پریسا هم خیلی بی معرفت شده
و
اینکه
آره """دنیای بی وفا متاهل ومتعهد شدم....




یعنی هیچکدومتون از سعید ،  ماهی ،  بقیه بچه ها خبر ندارییییییییییییین بابا دلمون تنگ شد براشون


+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر 1394 ساعت 12:20 توسط افسون | نظرات()



عشق تو چه کرد با دل من...

میدونی نمیخوام فاز الکی عاشقانه بردارم یا هندی بازی در بیارم...
 نه!
همون روز رفتیم یه سرویس برام خرید...با یه تک پوش...سرویسم خوشگله:)

سرویسی که با عشقت بخری از همه ی طلاهایی که تو عمرت میخری قشنگ تره

دوست دارم اینم همه ی دوستام تجربه کنن...

حس اینکه آقات خودش با دستاش گردنبندو میبنده دور گردنت

حس اینکه خودش دستبندو  میبنده تو دستات

بعد نگات میکنه میگه چقد بهت میاد ماه شدی

بعدش



دیگه با شکلک بفهمین دیگههه

بخدا این حس های خوب رو برای همتون میخوام

برا همتون

من عشقم رو به اندازه ی ....عشق ما که اندازه نداره.....

من عشقمو دوست دارم وعشقم منو دوست داره

یه عشق پاک و آسمانی

یه سوال برام پیش اومد

چرا قبل کنکور همه اینجا بودین اما الان نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 12:08 توسط افسون | نظرات()



:))))

بهترین روزامو سپری میکنم کنار کسی که عاشقانه دوسش دارم وبهش متعهدم.....
دیروز رفتم خونه ی بابای فرزادم....تا بعد افطار بودم اما شب روم نشد بمونم
ساعت 5 اینا بود که از خونشون زدیم بیرون...
اول رفتیم یه سری خرت وپرت برای افطار خریدیم...بعدش رفتیم جنگل ودریا...جای همتون کنارم خالی بود...
خیلی خوش گذشت بهمون...
یه دور دور دونفره با عشقت...اونم عشق شرعیت...
که هیچ احد وناسی نمیتونه چیزی بگه...
امروز احتمالا باهاش برم برای خرید طلا...
خدایا به فرزادم سلامتی بده...
بذار تا اخر عمرمون همینقدر عاشق هم باشیم وهمو دوست داشته باشیم.......امین


+یه سری از دوستان که نمیخوام اسم ببرم گفتن من فراموششون کردم
اون یک سری از دوستان مثل اینکه تنشون میخاره
من فقط وقت نکردم بیام نت همین...
در ضمن پریسای من ، من تلتو سیو نکرده بودم الان ندارم...




+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد 1394 ساعت 14:11 توسط افسون | نظرات()



..

دیروز همه ی خریدامون رو کردیم یه خستگی شیرینی داشت که نگو....ایشالله همه ی دوستای مجردم تجربش کنن....
امروزم ساعت9 باید آرایشگاه باشم فرزادم بهترینه برام

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد 1394 ساعت 07:51 توسط افسون | نظرات()



سلااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام سلام منو نمی بینین خوشحالیننننن؟؟؟؟؟
چه خبراااا؟؟خوبین همتوننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کنکور چطوری بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای کی سوال دارم ازتون
پریسا شمارت چند بوددددد؟؟؟؟
نداشتم از کنکورت خبری بگیرمممم
چه خبر؟؟؟؟؟
دلم برات اینقدر شد -.-
پریییییی؟؟؟؟
مصطفی؟؟؟؟؟
ماهی؟؟؟؟
من امروز جواب آزمایشم اومد مثبت بود وفردا میریم خرید..من وفرزادم
عشقمه بخدا....دوسش دارم یه دنیاااااااااااااا
یه دنیا خیلی کمه من دوستش دارم بیشتر از همه:)


++چرا هیچکدومتون نیستینننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟پاک منو از یاد بردین؟؟؟



+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 21:48 توسط افسون | نظرات()



ناراحتم به وسعت دریا

تا دیروز فکر میکردم آخه این چه فکریه بابای من داره؟خو پدره من بذار یکدفعه غلام زادشونمبیارن دیگه چه کاریه بیافته جلسه ی دیگه...
اما...
دیشب فهمیدم نههه ادم قبل شازده پسر باید از خونوادشم  شناخت پیدا کنه...
بابا ومامانه جواد یه ادمای عصا قورت داده ای بودن که نگو :|
منم همون دیشب به خانوادم گفتم اینا نه...
اصلا اشتباه کردم اجازه دام بیان والله بوخوداآدمای نچسب!
برای همین دوستان گرامی در جریان باشید که تمرکز رفت به سمت خانواده ی فرزاد


++دیروز یه اتفاقی افتاد..
خودم خونوادمو چشم زدم...داداشام بحث کردن ، دعوا کردن هر دوتا از خونه زدن بیرون که دیگه نیان
 من میدونم دیگه نمیان
ما هم بی هوا رفتیم سمت یکی از داداشامون که جلوشونو بگیریم
 برای اون یکی سوتفاهم شد که اون داداشمو بیشتر دوست داریم
 گفت دیگه داداش صداش نکنیم
دیروز روز خوبی نبود  برای هیچکدوممون
آبجیم امتحان داره فردا...روحیش عجیب حساسه...کلی از درسش عقب افتاد ..
براش دعا کنید20بشه..آخه آبجیم معدلش از اول ابتدایی20بوده...
ترم قبل شد 19/96براش دعا کنید امتحان زیست داره


نمیخواستم اینارو بگم اما گفتم که وبمه..ماله منه ...دوست ندارم شناخت بعضیاتون باعث معذب شدنم بشه...


+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد 1394 ساعت 10:29 توسط افسون | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 23 :. [ ... ] [ 7 ] [ 8 ] [ 9 ] [ 10 ] [ 11 ] [ 12 ] [ 13 ] [ ... ]